۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

دروغ بی‌فروغ

زمان می‌گذرد 
و چنان مرا می‌گذراند 
که سپهر بی‌انجم شود 
ماه به خاموش نشیند و دریا به خشک  
سنگ‌ها بسایند و فلزّات بریزند
زنده‌ها بخسبند و مرده‌ها بخیزند.

آنگاه
چپ‌عقل از دبستان گریخته
در خانه‌ی بی‌فروغ  قلب‌ات رباط خواهد کرد.

ماه تابان من
تو نه سنگ بودی نه فلز.
تو نه زیستی و نه مردی هرگز. 

در تقویم قلب من
هیچ امروز بی تو فردا نشد 
سالیان و ماهیان و روزان و شبان 
تو بیرون از زمان نشستی
و هرگز نگذشتی.

آه ای ماه منیر
ماه بی محاق من
زمان امّا می‌گذرد 
مرا می‌گذراند.

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

واژه‌هایم را بپذیر

ای نوسان برگ‌ها!
ای ضربان امید!
یعنی این روزها، می‌شود آیا که بگذرند؟
در این نازمان
در این ناکجا که منم،
تنها با تو ممکن است بودن. 


چه می‌گویم... انگار حواسم پرت است...
با تو سهل است بودن.
با تو، «بودن» هست
نبودن نیست.
تو که باشی می‌شود از چیزها حرف زد.
چون چیزها هستند، تو که باشی.


بی تو امّا...
بی تو اشاره‌ها سرگردانند.
بی‌ تو ای باد
                 کاه هم سنگین است.
دل آدم‌ها همه تنگ است بی تو،
پای همه مردم شهر به سنگ است.
بی تو واژه یتیم است.
همه حرف‌ها بی‌اساس‌اند بی تو.
بی تو جمله‌ها وحشی می‌شوند.
همه به هم حمله می‌کنند.
حواس همه پرت است بی تو.
بی تو بازار فلز سکّه است.
بی تو همه بی وفایند و نومید.
چون که تو نیستی.
بی تو اشک، آب‌روی ماست
                                     که می‌رود.
بی تو ای نوسان برگ‌ها!
ای ضربان امید!





۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

سپیده

تو مشرقِ آسمانی
فرزندِ خورشید
در دمدمه‌هایِ صبح.


و من لکّه ابری
در مغربِ دل‌تنگی
که دریاها را زیسته است.


ای روشنِ من! 
ای سپید!
ای نامِ تو نور!
مشرق و مغرب به هم نمی‌رسند.



۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

عشق انقلابی

خفته است اينك

 بينابين زندان و انقلاب
كنار پنجره‌ای رو به خيابان
روی تختی چوبين
اينك
دريايی خفته ست.



۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

خدا

عطر یاس می‌دهی
ای فواره‌ی صبح!
بیمار کن مرا.

بخشکان، بمیران، بسوزان

صدای باد هم نمی‌آید. رو به رو دشت همواری‌ست که جرعه‌جرعه مست از خاطره‌ی شراب‌هاست. درختی‌ست در این نزدیکی که دست‌هایش همواره رو به آسمان بلند است. من آن درختم. جوی آبی از پای درخت می‌گذرد که خنکای نسیمش بوی نفس تو را می‌دهد. یار من این جاست. ای وای، وای من. یار من این جاست. به بلندای آسمان است، به درخشندگی اختران، به نمناکی چمن، ستبر است چون کوه، زنده چون خودش، که خودش زنده‌گی‌ست. فراسر ستارگان می‌گریند از وقار تو. آه ای اتم! ای برگ! ای تار! آه ای ویولون! ای جذبه! ای جاذبه! آه ای تو! آه تو ای تو! تو مرا دربرگیر! بخشکان! فروکش! بمیران! بسوزان! تو که این دشتی، تو که آسمانی. خودِ اختری، خودِ درخت. آه ای تویی که تویی. من از من بودن گریزانم. کسی حرفهایم را نمی‌فهمد. حتّا خودم. در این دشت، ای دشت، مرا بخشکان، بمیران، بسوزان.

من آنِ تو ام
مرا به من باز مده
مولانا


۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

عذاب

در دامِ خود افتاد
چو قاصد که در زلفِ باد
حیران و کشان به هر سوی
و چو سنگی به چاه
محکومِ هبوطی ابدی.

دَم‌اش، هایِ حق بود
وادم‌اش آهِ باطل.

دم‌اش را ندیدند.
بریدند.

آه... آه... آه...
آه از آهِ باطل.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

رویاب

زیر باران 
پشت دهان‌های بخار
دختری با چتر
با گیسوان رنگی

و من بی‌چتر
زیر باران




۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

مناجات‌نامه

منتظر چیستی؟ بیم نابودی نمی‌رود. چشم به آمدن نابودی اگر نشسته‌ای، خوش بنشین تا خود ابد. تو کجاها بودی، من کجا نبودم که آمد و نشست و ماند؟ در ازل بود که نابودی بود و بود نابودِ ابد شد. تو را به خدا در پی چیستی؟ دستی ای دوست. زورم نمی‌رسد. هبوط من انجامی ندارد. دستی ای دوست. تو با ما چنان مکن که ما کردیم با خود.

دست زدم به خون دل
بهر خدا نگار کو؟
حافظ



غیابن از دورِ هرگز

در این روزهای پر هیاهو، در این صفحه‌ی بی هیاهو، تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه طور زمان نمی‌گذرد. دو خط دیگر از پایان‌نامه مانده. تو نمی‌دانی که چه طور خط به خط‌ش، سطر به سطر، واژه به واژه، حرف به حرف، مو به مو، همه بوی آه می‌دهد. تو نه می‌دانی و نه خواهی دانست که بر من چه رفت و چه می‌رود. گذریت بر مقام ما نیافتاد و اگر هم افتاد، قصه‌ی جور تو حاصل بود. تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه سخت است وقتی وقت نمی‌گذرد. هر پاره از دل من و از غصه قصه​ای. 

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند



۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

امید

کنون با من بگو
حلّاج یا معراج؟
خود چیست یا کیست
این درد را علاج؟

به بخشنده‌گی
کنون بر من ببار
چون برف بر برگ

به یکباره‌گی
کنون بر در بکوب
یک بار ای مرگ

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

خاطره-مخاطره

این همه سالیان به پای خیالی نشستن‌ام چه شد که لحظه‌ای به رای زندگی دویدن‌ام نمی‌شود؟ روزهای گرم «خاکستری» شدند و «خاکستر»ی شدند. چه به انتظار بنشسته‌ام روزهای سرد را؟ حنا به ریش خاطره‌‌ بگذار. زنده و حیّ و حاضر بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی. 

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

پس از پیله

مثلِ موجودِ عجیبِ ناممکنی که در هیچ کدام از سیاره‌های خورشیدی و فراخورشیدی، حتا در داستان‌های تخیلی هم تا به حال یافت نشده، هر روز و هر شب، ثانیه به ثانیه، تعلق‌ام به جهان و مصدرِ بودن دارد کم می‌شود. لحظه‌هایِ عجیبی هست این وسط، از آن دست که بر آن «رندِ عالم‌سوزِ شهره‌یِ شهر» می‌رفت: تخته‌بندِ تن بودن، و در این زندانه تنانه گرفتار آمدن و میزبانِ بارِ صعبِ «بودن» بودن؛ پس لاجرم راه‌مان همان «نبودن» است. این بار اما، نه از آن دست نبودن‌هایی که غرقه‌یِ ابدیت‌ات می‌کند. راهی‌ست به ناکجا، به جایی شبیهِ مرکزِ سیاه‌چاله که زمان و مکان بازمی‌ایستد.


بیایم و بپذیرم که «تبلور شکست بودن» خود شکستی‌ست عظیم. هرچند خوب می‌دانم که بن‌مایه‌هایِ شکستی چنین عظیم در پذیرشِ همین تبلور خفته‌ست. رویِ سطحِ زنده‌گی اقلیم مناسبی برایِ حیات نیست. زنده‌گی پوست می‌اندازد و ما با پوستِ افتاده انداخته می‌شویم.






بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
سهراب

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

خاطرات آینده

همه چیز به یک‌باره‌گی رخ می‌دهد. می‌گوید: مرد! زندان نکن فردا را!


برو بنشین سر جای‌ات! تو خودت سرمنشاء همه‌ی یک‌باره‌گی‌ها هستی. ما همه فرزندان یکباره‌گی هستیم. باد در آستین نداریم و آب در هاون نمی‌کوبیم. طی طریق می‌کنیم. تو فردا را به گروگان گرفته‌ای که امروزمان اندیشه‌ی دیروز باشد و دیروزمان اندیشه‌ی فردا.


این را شنید و غش کرد.
غش در معامله حرام است یارو، یارا، یار!

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

در مذمت راه رو به پایان و راه رو به آغاز

آن قدر خیام به خوردِ خاطرِ خط-خطی‌ام دادم که سرم درد گرفت. نه اشتباه نکن! نرفتم سراغِ شعر. خیام پا شد و آمد درست وسطِ ذهن‌ام نشست. این مردکِ مستِ لاابالی، سراغِ ما که می‌آید، پاک یادش می‌رود که ریاضی‌دان و منجم و مشتی مایه‌یِ-موهبتِ دیگر هم بوده. پیش‌ترها با حافظ، و بعدها که آمد-و-شدی شد، با سعدی خنثی‌اش می‌کردم. حالا که حافظ‌م ته کشیده و آمد-و-شدها هم اسفنجی شده‌اند، سعدی هزار بار مهلک‌تر است، مهلک‌تر از «آیدا در آینه». سهراب هم که من‌ام: نوشدارو ننوشیده و از زخمِ کاری رو به قبله؛ شده‌ام اخوان. به نظرت کاری از دستِ اخبارِ روزانه بر می‌آید؟


این است آن چه شعرِ کلاسیکِ ایران بر سر برخی می‌آورد. باید گفت که در حقیقت آمد-و-شدها پیش از وقوع واقع شده بودند: این جا و در بطنِ ذهن؛ دستانِ حافظ و سعدی پیکر‌ه‌یِ شکوهمندی ساخته بودند به بلندایِ تندیسِ بودا. حالا مانده‌ام تیشه به دست؛ همین حالا کمرِ همت به ویرانی‌اش بسته‌ام. ویرانه‌اش را موزه نکنی دیگر. عصر عتیقه‌جویی و عتیقه‌پرستی هم آخر به شام آخر رسید: من خودِ طالبان نیستم؛ من طالبانِ خود هستم.


آن تندیس نبود. و این گناهِی نبود. همه طالبان خود بودند. کسی نخواست که آن تندیس باشد. دنیای حافظانه‌ بر مدار عشق می‌گردد و دنیای محافظانه بر مدار محافظه. حالا که حافظ از جهان‌سازی محروم شده و سعدی به گزافه‌گویِ زبان‌باز و خوش‌سخنی فروکاسته‌، عشق هم از ناخداییِ این کشتیِ توفان‌زده معزول شده و دیگر سکانِ وجود را حولِ محورِ خود نمی‌تواند گرداند. عشق که تجزیه شود و بقایایش به لوله‌هایِ آزمایشگاه تجربه‌اندوزی سرازیر شود، دیگر کجا جایِ عاشقی می‌ماند که عاشقی کند؟


در عصرِ فست‌فود و ترافیک، بهترین راه پیک موتوری است. پیک صبا را بگو نوزد. این جا گوش کسی آنتن نمی‌دهد. کاشی‌های‌ات را نگه‌دار برای توی ویترین‌های گنجینه‌ی اسلامی، که ده سال دیگر که تعمیرات‌اش تمام بشود، همه‌ی این‌ حساب‌ها حسابی به تاریخ پیوسته است.

مرجحــانِ بی درد

رقم می‌خوریم. مثل بچه‌ی آدمی‌زاد نشسته‌ام که چه بشود؟ سرشاریم از رقم. به رغم ارقام، هم‌چنان نشسته‌ایم.


هرگز نمی‌پرسند که چرا دیوار مخاطب این همه کوتاه است. هرگز نپرسیدی که چرا دیوار خطاب این همه کوتاه است. یا این مکث‌های بی‌بهانه از پی چی‌ست؛ یا چرا یک‌دفعه پنچری حادث می‌شود. ذوق‌مرگ رو کردن هدیه‌های ناچیز خود شدم. ساده بود: مُردَم! به ساده‌گیِ ندیدن. سخن‌ها می‌تراوید و گوش کرده نمی‌شد. فکرها جای دیگر بود.


همواره همه بر ما مرجح‌اند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

بلی، حق با شماست

بلی، حق تا حدِ بسیار زیادی با شماست قربان. همین الآن که تنها نیم ساعت است تو رفته‌ای، داستان را برایِ بارِ سوم خواندم و حق با شماست. در حالِ حاضر هیچ توضیحی ندارم که چرا بار اول این همه ریزه‌کاری و کد و خط-و-ربط را ندیدم. مردِ داستان شدیدن قشری است، عامی است و عوامانه رفتار می‌کند. تحلیلِ شما از داستان، درست و متین است. من به این تحلیل، بر اساسِ آن داستان، اعتراضی ندارم. نمونه‌هایِ زیر گویایِ درستی تحلیلِ شماست:

  • «روسریِ زن رویِ شانه‌هایش افتاده بود و عینکِ آفتابی‌اش رویِ میز بود. مرد پرسید: «چی بخوریم؟» زن روسری را کشید رویِ سرش ...» ص. ۲۶
  • مرد با پا درِ آلومینیومی را باز کرد ... مرد پارچ را ول کرد رویِ میز، جوری که دوغ شتک زد بیرون و زن فریادِ کوتاهی کشید و سرش را چرخاند به سمتِ مرد و روسری‌اش را که رویِ سرش می‌کشید گفت: «چه خبرته؟» ص. ۲۷
  • [مرد] با نوکِ انگشت یخِ داخلِ دوغ را که هم می‌زد گفت ... ص. ۲۷
همین موارد در صحتِ صحبتِ شما کافی‌ست. افزون بر آن که در جای‌جایِ داستان مواردِ گویایِ دیگری هم به چشم می‌آید: دستِ بزن دارد و زبانِ هتاک. آداب‌دانی نمی‌داند و در را با پا باز می‌کند. لحنِ صحبت‌اش لاتی است. طبعِ هنری، ارزنی حتی، ندارد. تشبیهِ اتوبان به رود را هیچ در نمی‌یابد. گذرِ ابرها مدهوش‌اش نمی‌کند. ریاکار است. دروغ می‌گوید. ماءالشعیر بود و نخرید و گفت نبود، و... تحلیلِ شما درست و متین است.


تحلیلِ من، بر اساسِ داستان همینگوی بود که آن هم محلی از اعراب دارد، اما کم. شاید این فضایِ همینگوی‌وار فقط در اثر گرته‌برداری از داستانِ اصلی به متن القا شده باشد و نویسنده نظری بر آن چارچوب نداشته باشد. اما تصدیق می‌کنید که ذکرِ نامِ داستانِ اصلی در بالایِ صفحه گویایِ بعضی شباهت‌ها می‌تواند باشد، یا دستِ کم آن که ذهن را به فضایِ اگزیستانسیالیستیِ مذکور سوق دهد. می‌خواهم استدلال کنم که صحنه‌ی هر دو داستان راویِ استعاره‌یِ روشنی است از جهان و عمر: میانه‌یِ راهی‌ست نامطلوب: وسطِ بیابان است، گرم است، سایه‌ساری نیست، و اگر اندک جایی هست باز گرم است. آدم‌های ماجرا بار فروش‌اند و شوفر و از این دست. گیاهی نیست. تپه‌ها و بیابانی یک‌دست که تخیلِ زنی - که به رایِ من نماینده‌ی انسان است و نه صرفن زن - که جوهره‌یِ فروخورده و سرکوفته‌یِ هنر دارد، از آن‌ها فیل و رود می‌آفریند. در این فضایِ دردبار و دهشتناک، افزون بر دعوایِ حقوقِ زنان و عدم درکِ مردان و امکاناتِ بالقوه و فعلِ عرف و شرع در سرکوبِ نیمی از آدمیان، من معانیِ دیگری هم میابم: ورودِ یکی دیگر به این ولوله-بازارِ آشوب‌زده‌یِ ناراحتِ دهر، این بیابانِ بلا، نشانه‌یِ امید است آیا، یا حماقت؟ کمینه این که همینگوی همواره سمت‌-‌و‌-سویی کمابیش فلسفی دارد. و من در هر دو داستان با طرفِ مؤنثِ کار همداستان‌ام.

داستانِ همینگوی دل-چسب‌تر است. کاش ریموند از کلیشه‌ها کمی دوری می‌کرد. داستانِ او روان، دقیق، و گویاست. توجهِ او به جزئیاتِ رفتارِ بازیگران‌اش به ترسیمِ تیپ‌هایی می‌انجامد که در عینِ این که برای خواننده آشنا و درک‌-پذیر هستند، نو نیستند. شاید نویسنده درگیرِِ نظامِ دو-دویی و متقابلی است که بخشی از مفاهیمِ ذهنیِ خود را به جهان تحمیل می‌کند. مردِ داستانِ او می‌تواند نمادی باشد از گله‌یِ مستبدان و سرکوبگرانِ دورانِ ما، اما نمی‌تواند، و نباید و نشاید، که نماینده‌یِ نوعِِ مرد باشد. از نظرِ من، خلافِ لحنِ کمینه‌گرا و واقع‌گرایِ زبانِ تصویرگونه‌یِ ریموند، داستانِ «رودخانه...» داستانی واقع‌گرا نیست: «نمادین» است. نمادگرایی دستِ خواننده را برایِ تأویل‌های حتی گاه متضاد باز می‌گذارد و از این جهت عرصه‌یِ هیجان‌انگیز و مخاطره‌آمیزی‌ست؛ چه ممکن است که مدلولِ مورد نظر مؤلف از مادرِ نمادها زاییده نشود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

نیایش‌هایِ مشوشِ یک اگنوستیک

رأفت‌ام می‌آید بر کارِ جهان. از اندرونِ دل می‌جوشم و فوران می‌کنم. مثل آتش‌فشانِ ایسلند، که بس که اسم‌اش دراز است، هر کاری که می‌کنم یادم نمی‌ماند. اسم تو اما کوتاه است و هر کاری که می‌کنم یادم نمی‌رود. یک دفعه خیالی از جایی گریبان‌ام را خفت می‌کند. راه‌ها پر است و شلوغ است که نمی‌رسیم که ببینیم زنده‌گی را، که نمی‌توانیم فرار کنیم از دست خیل خیالاتِ خط‌-خطیِ خود. پس خدایا! تو اگر هستی، در کارِ ما که نه، در کارِ جهان نظر کن. و خدایا! تو اگر نیستی، در کارِ ما که نه، در کارِ جهان نظر کن.

«فیه‌ما‌فیه» می‌خواندم. این مرد کلام‌اش مرا به سفینه‌یِ قرار برمی‌نشاند. این مرد بد-اخلاق است. این مرد زاهد است. شیوه‌ی او دیگر است. هم‌پیاله‌یِ ما نیست و نبوده که یادم نیست بوده باشد. شوخی ندارد با کسی. شوخی سرش نمی‌شود. اما این مرد کلام‌اش مرا به سفینه‌یِ قرار برمی‌نشاند. می‌دانم که بار آخر بود. بی‌سابقه مهربانی دیدم. خلاف‌آمدِِ عادت بود. می‌دانیم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

شوکتِ شراب

دوش خیام را بدیدم. بر لبِ جویِ شارعِ حافظ، نرسیده به زرتشت، بنشسته بود؛ دو دستان‌اش به فراخ گشوده و سر به بالا نموده، نگاه‌اش غرقه‌یِ شاخه‌‌هایِ خم اندر خم و آسمانِ اندر هم. می‌خندید. هوا سیلابی بود و غرشِ رعدها قال و مقالِ خیابان را فروشسته بود. بویِ معلقی در هوا با باد تاب می‌خورد و با باران فرومی‌آمد و در کنهِ اندرون دل-آشوبه‌ام می‌کرد. جامِ می را برافراشت و لختی بر فراز نگه داشت. فریاد بر آورد، آن سان که گفتی رعدی از عرضِ آسمان گذشت و به ارضِ نسیان ضربت آورد. فریاد برآورد که «بگو!». سیلاب از شقیقه‌های‌ام روان بود و بر پهنای‌ِ گونه‌های‌ام دوان. گفتم «ای شیخ! دهان‌ام پر از سعدی‌ست!». به فریاد گفت «جوانی! سیلاب می‌بردت؛ باز سیلاب نمی‌بینی.». گفتم «آخر ای خواجه، مگر نه مرا عمری هست و دلی و زبانی و اختیاری؟». گفت «ناسیه‌عقلی هستی هان تو ای پسر! میانِ ما زین پس جز میِ مغانه حکم نخواهد کرد.» جرعه‌ای چند از آن جام بر کشید و سورتِ شراب بر دماغ‌ روان کرد و مدهوش گوش بنهاد بر نعره‌یِ رعد و عربده‌یِ سما.

دویدم بدان سویِ شارع، بدان سان که ندویده بودم. سرما بود و سورتِ زمهریر، و باران نبود.


۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

۲۷ مارس

یونسکو ۲۷ مارس را «روزِ جهانیِ تئاتر» نامیده. برایِ همین گفتم این نمایشنامه‌یِ آگوست استریندبرگ را که در دورانِ جوانی به فارسی برگردانده بودم، بگذارم این جا. به امیدِ روزی که وضعیتِ تئاترِ محتضرِ ایران بسامان شود.


قوی‌تر
آگوست استریندبرگ


اشخاص
خانمِ فلانی، بازیگرِ زن، متأهل
دوشیزه بهمانی، بازیگرِ زن، مجرد
پیشخدمت

صحنه: گوشه‌یِ یک کافه‌یِ بانوان. دو میزِ کوچکِ آهنی، یک کاناپه‌یِ مخملیِ قرمز، تعدادی صندلی. خانمِ فلانی، البسه‌یِ زمستانی به بر، و سبدی ژاپنی آویخته به ساعد، وارد می‌شود.

دوشیزه بهمانی نشسته، لیوانی آبجو، نیمه‌خالی، مقابلش، و مشغولِ خواندنِ مجله‌یِ مصوری است که بعدن آن را می‌گذارد و یکی دیگر برمی‌دارد.

خانمِ فلانی: عصر به خیر آمیلیا! روزِ کریسمسه و تو مثِ یه مجردِ بدبخت، تنها نشستی این جا!

دوشیزه بهمانی: (نگاهی به بالا می‌اندازد، با اشاره‌یِ سر تأیید می‌کند و خواندن از سر می‌گیرد.)

خانمِ فلانی: می‌دونی خب، منم ناراحت می‌شم که این طوری می‌بینمِت، تنها، تو کافه، موقعِ کریسمس اونم. یادِ اون عروسیه می‌افتم که تو پاریس دیدم. تو یه رستورانی بود. عروسه نشسته بود واسه خودش مجله‌یِ طنز می‌خوند، دوماد هم داشت اون ور با بقیه بیلیارد بازی می‌کرد. هوم... تو دلَم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست. شروعش که این باشه، ادامه‌‌ش چه طوریه، تَهِش چی می‌شه؟ یارو داره تو عروسیش بیلیارد بازی می‌کنه!

(دوشیزه بهمانی شروع می‌کند به حرف زدن) و عروسه هم گفتی نشست مجله‌یِ طنز خوند؟ خب، این دو تا به کل دو تا چیزن.

(پیشخدمت وارد می‌شود، یک فنجان شکلات جلویِ خانم فلانی می‌گذارد و خارج می‌شود.)

خانمِ فلانی: می‌دونی چیه آمیلیا! به نظرِ من تو اشتباه کردی که نامزدت رو ول کردی. بهتر بود نگه‌ِش می‌داشتی. یادته من اولین کسی بودم که بهت گفتم «ببخشش»؟ یادته؟ اگه گوش داده بودی حالا ازدواج کرده بودی و واسه خودت صاحبِ خونه‌ و زندگی بودی. اون عیده رو یادته که رفتی شهرستان پدر و مادرِ نامزدت رو ببینی؟ یادته چه جوری از خوشبختیِ خونه و زندگی حظ کردی و با تمومِ وجود می‌خواستی تئاتر رو برای همیشه بذاری کنار؟ آره آمیلیا جونم. خونه و زندگی از همه چی بهتره - کنارِ تئاتر - و در موردِ بچه هم... ولش کن این یکی رو تو نمی‌فهمی.

دوشیزه بهمانی (نگاهِ تحقیرآمیزی به او می‌اندازد.)

خانمِ فلانی (یکی-دو جرعه‌یِ کوچک از فنجان می‌نوشد، سبدش را می‌گشاید و هدیه‌هایِ کریسمس را نشان می‌دهد.)

خانمِ فلانی: حالا ببین برایِ قندِ عسل‌هام چی گرفتم. (عروسکی را بالا می‌آورد.) اینو ببین! اینو برای لیزا گرفتم! نگاه کن! چشم‌هاش تکون می‌خوره! سرش هم می‌چرخه! می‌بینی؟ اینم تفنگ بادیه ماجا ئه. 

(گلنگدن را می‌کشد و به سمتِ دوشیزه بهمانی شلیک می‌کند.)

خانمِ فلانی: ترسوندمِت؟ فک می‌کنی دوست دارم با گلوله بزنمِت، نه؟ ای خدا، اگه فک نکنم هم که تو زدی! اما اگه تو دوست داشتی به من شلیک کنی جایِ تعجب نداشت، چون من سرِ راهِ تو قرار گرفتم - می‌دونم هم که هیچ وقت نمی‌تونی اون ماجرا رو فراموش کنی - هر چند من کاملن بی‌گناه بودم. تو هنوز فک می‌کنی من بودم که زیرِ پات رو خالی کردم و از تئاترِ استورا انداختم بیرون، ولی من نبودم. من نبودم، هر چند تو فک می‌کنی من بودم. خب، من هر چی هم که بگم هیچ فرقی به حالِ تو نمی‌کنه. تو هنوز فک می‌کنی کارِ من بوده. (یک جفت دمپاییِ گلدوزی شده در می‌آورد.) اینا واسه‌یِ نیمه‌یِ بهترِ منه. خودم گلدوزی‌شون کردم - من حالم از گلِ لاله به هم می‌خوره - ولیِ اون دوست داره رو همه چی لاله باشه.

(دوشیزه بهمانی نگاهِ کنجکاو و کنایه‌آمیزی می‌اندازد.)

خانمِ فلانی: (دو دستش را رویِ دو لنگه دمپایی می‌گذارد.) می‌بینی پاهایِ باب چه کوچیکه؟ تازه، باید ببینی چه گام‌هایِ شکوهمندی داره. تو هیچ وقت با دمپایی ندیدیش. (دوشیزه بهمانی بلند می‌زند زیرِ خنده.) نگاه کن! (با دمپایی‌ها رویِ میز، ادایِ راه رفتن را در می‌آورد. دوشیزه بهمانی باز هم بلند می‌زند زیرِ خنده.) وقتی هم که خلقش تنگ باشه پاهاشو این طوری می‌کوبه زمین: «اَه! خاک تو سرِ این خدمتکارا که هیچ وقت یاد نمی‌گیرن قهوه درست کنن. حیوونا فتیله‌یِ چراغ رو هم که درست تمیز نکردن!» وقتی هم که بادِ سرد میاد تو خونه، پاهاش یخ می‌کنه و می‌گه: «اوف، چه سرده؛ ابله‌هایِِ نفهم حتی بلد نیستن شومینه رو روشن نگه دارن.» (کفِ دمپایی‌ها را به هم می‌سابد.) 

(دوشیزه بهمانی جیغش از خنده در آمده است.)

خانمِ فلانی: بعد که میاد خونه باید یه ساعت دنبالِ دمپایی‌هاش بگرده که ماری چپونده زیرِ کشوها - اوه، ولی خدا رو خوش نمی‌آد آدم بشینه این طوری پشتِ سرِ شوهرش مسخره‌ش کنه، وقتی که بیچاره یه همچین مردِ خوبیه. تو باید یه همچین شوهری می‌داشتی، آمیلیا. به چی می‌خندی؟ چی؟ چی؟ می‌بینی که چه قدر با من صادقه. آره، مطمئنم که با من صادقه، چون خودش بهم گفت - به چی می‌خندی؟ - که وقتی رفته بود نروژ سفر، اون فردریکایِ بی‌حیا اومده بود اغفالش کنه! دیگه چیزی از این شرم‌آورتر هم هست؟ (مکث) چشماشو از کاسه در می‌اوردم اگه وقتی خونه بودم می‌او‌مد سراغِ شوهرم. (مکث) خدا رحم کرد که باب خودش اومد بهم گفت و از این ور و اون ور به گوشم نرسید. (مکث) ولی باور کن که فقط فردریکا نبوده، غیر از اون چند تا دیگه هم بودن! نمی‌دونم چرا، ولی زن‌ها دیوونه‌یِ شوهرِ من هستن. احتمالن فکر می‌کنن که می‌تونه یه جوری بیاردشون تو تئاتر، چون بالاخره به دولت وصله. شاید خودِ تو هم دنبال اون افتاده بودی. من هیچ وقت به تو زیاد اعتماد نکردم. ولی حالا مطمئنم که اون هیچ وقت ذهنش رو مشغولِ تو نکرده، تو هم همیشه انگار ازش دقِ دلی داری یه جورایی. 

(مکث. گیج و پرسشگرانه به هم می‌نگرند.)



خانمِ فلانی: بیا امروز عصر یه سری به ما بزن، آمیلیا، بیا نشون بده که ازمون - از من - اصلن دلخور نیستی. نمی‌دونم، ولی فکر کنم سختَمِِه که تو رو بذارم جزوِ دشمنای خودم. شاید برایِ این که من سرِ راهِ تو ایستادم (آرام‌تر) یا - واقعن می‌گم - نمی‌دونم چرا - دقیقن چرا. 

(مکث. دوشیزه بهمانی، کنجکاو به خانم فلانی می‌نگرد.)

خانمِ فلانی: آشنایی‌مون خیلی عجیب و غریب بود. اولین بار که دیدمت ازت ترسیدم، اون قدر ترسیدم که نذاشتم یه لحظه هم از جلویِ چشمم دور شی. اصلن کِی و کجاش مهم نبود، همیشه خودم رو بغل دستِ تو پیدا می‌کردم. جرئت نکردم بذارم تو دشمنم بشی، برای همین باهات دوست شدم. ولی هر وقت که تو می‌اومدی خونه‌یِ ما، جنگِ اعصاب به راه می‌افتاد، برایِ این که من می‌دیدم که شوهرم نمی‌تونه تو رو تحمل کنه. همه‌ چیز عینِ یه مانتویی که به تنِ آدم نخوره، کج و کوله می‌شد - من همه‌یِ تلاشم رو کردم که رفتارِ شوهرم با تو دوستانه باشه، ولی تا وقتی که نامزد نکردی هیچ کاری از پیش نبردم. بعد رفاقت‌تون چنان شدید شد که معلوم شد هیچ کدومتون تا موقعی که حاشیه‌یِ امنیت نداشتین احساساتِ واقعی‌تون رو بروز نمی‌دادین - بعد - بعدش چه طور شد؟ من حسادت نکردم - چه حرفا! و یادمه که تویِ غسلِ تعمید، که تو نقشِ مادرخونده رو بازی می‌کردی، من بهش گفتم که بوسِت کنه - اونم کرد، تو هم پاک گیج شدی. من اون موقع نفهمیدم - بعدن هم بهش فکر نکردم - اصلن هیچ وقت بهش فکر نکردم تا - تا همین الآن! (ناگهان از جا برمی‌خیزد.) چرا ساکتی؟ از اول تا حالا هیچی نگفتی، ولی گذاشتی همه‌ش من حرف بزنم! نشستی اون جا و با اون چشمات همه‌یِ این فکرا رو از تو سرِ من، مثِ مار از تو سوراخ، کشیدی بیرون، این فکرا رو - این شک‌ها رو - شاید. بذار ببینم! اصلن تو چرا نامزدیت رو به هم زدی؟ تو چرا دیگه نمیای خونه‌یِ ما؟ چرا امشب نمیای یه سری به ما بزنی؟

(دوشیزه بهمانی انگار می‌خواهد حرف بزند.)

خانمِ فلانی: هیس! لازم نکرده حرف بزنی - خودم همه چیزو می‌فهمم! برایِ این که زیرا - برایِ این که زیرا - برایِ این که زیرا! بله، بله! حالا دیگه بی‌حساب شدیم. همینه. ای داد خدایا! من با تو پشتِ یه میز نمی‌شینم. (وسایلش را به میز دیگری منتقل می‌کند.) برایِ همینه که من مجبورم همه‌ش نقشِ گلِ لاله رو - که متنفرم ازش -  رو دمپایی‌هاش گلدوزی کنم، چون تو گلِ لاله دوست داری؛ برایِ همینه که (دمپایی‌ها را رویِ زمین می‌اندازد.) تابستونا می‌ریم دریاچه‌یِ مِلارن، چون تو از آبِ شور خوشت نمیاد؛ برایِ همینه که اسمِ پسرِ من شده اسکیل، چون بابایِ تو اسمش اسکیل بوده؛ برایِ همینه که من باید رنگ‌هایی رو بپوشم که تو خوشت میاد، کتاب‌هایی رو بخونمم که تو خوشت میاد، غذاهایی رو بخورم که تو خوشت میاد، نوشیدنی‌هام نوشیدنی‌هایِ تو باشه -  شکلات مثلن - برایِ همینه - وای خدایا - وحشتناکه، بهش که فکر می‌کنم می‌بینم وحشتناکه. همه چی، همه چی باید از تو به من برسه. حتی هیجان‌هات هم! روحت خزیده تو روحِ من، مثِ یه کرمی که پوسته‌یِ یه سیبی رو سوراخ کرده باشه و خزیده باشه توش، همه‌ش رو خورده باشه و دیگه هیچی ازش نمونده باشه مگه  یه پوسته‌یِ سفت و یه کم گردِ سیاه داخلش. خواستم از دستت  در برم، ولی نتونستم؛ تو مثِ مار چنبره زدی جلوم و با چشمایِ سیاهت با خنده زل زدی تو چشام. وقتی که بال‌هام رو باز کردم دیدم فقط منو میکشونن پایین؛ من تویِ آب، عینِ خر گیر کردم تو گِل؛ هر چی بیش‌تر تقلا کردم، هی بیش‌تر کشیده شدم پایین و پایین‌تر، تا بالاخره تهِ آب غرق شدم و دیدم تو اون پایین مثِ خرچنگ منتظری که منو با چنگال‌هات بگیری - الآن هم همون پایین افتادم.

من ازت متنفرم، متنفرم، متنفرم! تو هم اون جا نشستی ساکتِ ساکت، بی‌تفاوتِ بی‌تفاوت، عینِ خیالت هم نیست که ماهِ بدر در اومده یا محاق شده؛ کریسمسه یا سال‌تحویل؛ بقیه خوشحالن یا ناراحت؛ زورشون نمی‌رسه که متنفر باشن یا زورشون نمی‌رسه که عاشق باشن؛ مثِ لک‌لکی که دَمِ سوراخ موش کمین کرده صامت نشستی - ازت بر نمیاد که بو بکشی، بری دنبالِ طعمه‌ت و شکارِش کنی، فقط می‌تونی همین جا منتظرش دراز بکشی! گوشه‌یِ این کافه کز کردی - می‌دونستی واسه‌یِ تو ئه که اسمش رو گذاشتن «تله موش»؟ - داری مجله می‌خونی، شاید که ببینی بدبختی به کی رو کرده، که ببینی به کی تویِ تئاتر محل نذاشتن؛ نشستی این جا و نقشه می‌کشی برایِ قربانیِ بعدیت، مثِ یه ناخدایِ کشتی‌شکسته که داره حساب می‌کنه چه قدر احتمال داره که خسارتش رو از این و اون بگیره. آمیلیایِ بدبخت! من با این وجود دلم به حالِ تو می‌سوزه، برای این که می‌دونم که غمگینی، غمگین مثِ یه زخم‌خورده، و عصبانی‌ هستی، چون زخم خوردی. من نمی‌تونم از دستت عصبانی باشم - مهم نیست که چه قدر می‌خوام عصبانی باشم - چون تو اون ضعیف‌تره از آب در اومدی. اون همه ماجرایی که با باب داشتی هم منو به دردسر نمی‌اندازه. که چی؟ اون ماجرا چه دخلی به وضعِ من داره؟ تازه، چه فرقی می‌کنه که من شکلات خوردن رو از تو یاد گرفته باشم یا یکی دیگه؟ (جرعه‌یِ کوچکی از فنجان می‌نوشد.) در ضمن، شکلات خیلی هم برایِ سلامتی خوبه. اگر هم تو به من یاد دادی که چه لباس‌هایی بپوشم - فبه المراد! - فقط منو به چشمِ شوهرم جذاب‌تر کردی. این جا هم تو باختی و من بردم. به نظرِ من از رویِ نشونه‌هایِ خاصی که هست و می‌شه باهاشون قضاوت کرد، تو دیگه باب رو از دست دادی، حتمن هم پیشِ خودت فکر می‌کردی که من باید ترکش کنم - باشه، همون کاری رو بکن که با نامزدت کردی، بعدش هم بشین مثِ الآن غصه بخور؛ ولی، حالا می‌بینی که من ترکش نمی‌کنم - دیگه اِنقدر هم نباید پرتوقع باشیم. من چرا باید یه کاری رو بکنم که هیچ کسِ دیگه‌ای نمی‌کنه؟

احتمالن حسابِ همه‌ چیز رو که بکنیم، در این لحظه اون قوی‌تره منم. تو، چیزی از من نصیبت نمی‌شه، ولی خیلی چیزا به من می‌دی. حالا انگاری من دزدم؛ چون صاحبِ اون چیزی هستم که تو از دست دادی. چه طور می‌شد غیر از این باشه، وقتی که همه چیز تو دست‌هایِ تو این این قدر بی‌ارزش و ابتر می‌شه؟ تو هرگز نمی‌تونی عشقِ مردها رو با اون لاله‌ها و هیجان‌هات حفظ کنی - ولی من می‌تونم. تو از اون کتاب‌هایی که می‌خونی نمی‌تونی زندگی کردن رو، اون طوری که من یاد گرفتم، یاد بگیری. تو اسکیلِ نازِ منو نداری که قربون-صدقه‌ش بری، حتی اگه اسمِ بابات هم اسکیل بوده باشه. تازه، چرا همه‌ش ساکتِ ساکتِ ساکتی؟ اولش فکر کردم سکوتِ تو قدرته. ولی حالا فکر می‌کنم مالِ اینه که حرفی نداری بزنی! چون اصلن هیچ وقت به هیچی فکر نمی‌کنی! (برمی‌خیزد و دمپایی‌ها را برمی‌دارد.) حالا دارم می‌رم خونه - لاله‌ها رو هم با خودم می‌برم - لاله‌هایِ تو! تو نمی‌تونی از دیگران چیزی یاد بگیری؛ نمی‌تونی خم شی - بنابراین مثِ یه ساقه‌یِ خشک می‌شکنی! ولی من نمی‌شکنم! دستت درد نکنه آمیلیا که این همه درس‌هایِ خوب یادِ من دادی. دستت درد نکنه که به شوهرم یاد دادی چه طوری عشق بورزه و محبت کنه. حالا هم من دارم می‌رم خونه که عشقم رو بهش نشون بدم.

(خارج می‌شود.)

پایان
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلمِ اقتباسی از این نمایشنامه را، که با اصل نمایشنامه تفاوت‌ دارد، از این جا ببینید.