۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

رویاب

زیر باران 
پشت دهان‌های بخار
دختری با چتر
با گیسوان رنگی

و من بی‌چتر
زیر باران




۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

مناجات‌نامه

منتظر چیستی؟ بیم نابودی نمی‌رود. چشم به آمدن نابودی اگر نشسته‌ای، خوش بنشین تا خود ابد. تو کجاها بودی، من کجا نبودم که آمد و نشست و ماند؟ در ازل بود که نابودی بود و بود نابودِ ابد شد. تو را به خدا در پی چیستی؟ دستی ای دوست. زورم نمی‌رسد. هبوط من انجامی ندارد. دستی ای دوست. تو با ما چنان مکن که ما کردیم با خود.

دست زدم به خون دل
بهر خدا نگار کو؟
حافظ



غیابن از دورِ هرگز

در این روزهای پر هیاهو، در این صفحه‌ی بی هیاهو، تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه طور زمان نمی‌گذرد. دو خط دیگر از پایان‌نامه مانده. تو نمی‌دانی که چه طور خط به خط‌ش، سطر به سطر، واژه به واژه، حرف به حرف، مو به مو، همه بوی آه می‌دهد. تو نه می‌دانی و نه خواهی دانست که بر من چه رفت و چه می‌رود. گذریت بر مقام ما نیافتاد و اگر هم افتاد، قصه‌ی جور تو حاصل بود. تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه سخت است وقتی وقت نمی‌گذرد. هر پاره از دل من و از غصه قصه​ای. 

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند



۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

امید

کنون با من بگو
حلّاج یا معراج؟
خود چیست یا کیست
این درد را علاج؟

به بخشنده‌گی
کنون بر من ببار
چون برف بر برگ

به یکباره‌گی
کنون بر در بکوب
یک بار ای مرگ

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

خاطره-مخاطره

این همه سالیان به پای خیالی نشستن‌ام چه شد که لحظه‌ای به رای زندگی دویدن‌ام نمی‌شود؟ روزهای گرم «خاکستری» شدند و «خاکستر»ی شدند. چه به انتظار بنشسته‌ام روزهای سرد را؟ حنا به ریش خاطره‌‌ بگذار. زنده و حیّ و حاضر بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی. 

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

پس از پیله

مثلِ موجودِ عجیبِ ناممکنی که در هیچ کدام از سیاره‌های خورشیدی و فراخورشیدی، حتا در داستان‌های تخیلی هم تا به حال یافت نشده، هر روز و هر شب، ثانیه به ثانیه، تعلق‌ام به جهان و مصدرِ بودن دارد کم می‌شود. لحظه‌هایِ عجیبی هست این وسط، از آن دست که بر آن «رندِ عالم‌سوزِ شهره‌یِ شهر» می‌رفت: تخته‌بندِ تن بودن، و در این زندانه تنانه گرفتار آمدن و میزبانِ بارِ صعبِ «بودن» بودن؛ پس لاجرم راه‌مان همان «نبودن» است. این بار اما، نه از آن دست نبودن‌هایی که غرقه‌یِ ابدیت‌ات می‌کند. راهی‌ست به ناکجا، به جایی شبیهِ مرکزِ سیاه‌چاله که زمان و مکان بازمی‌ایستد.


بیایم و بپذیرم که «تبلور شکست بودن» خود شکستی‌ست عظیم. هرچند خوب می‌دانم که بن‌مایه‌هایِ شکستی چنین عظیم در پذیرشِ همین تبلور خفته‌ست. رویِ سطحِ زنده‌گی اقلیم مناسبی برایِ حیات نیست. زنده‌گی پوست می‌اندازد و ما با پوستِ افتاده انداخته می‌شویم.






بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
سهراب

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

خاطرات آینده

همه چیز به یک‌باره‌گی رخ می‌دهد. می‌گوید: مرد! زندان نکن فردا را!


برو بنشین سر جای‌ات! تو خودت سرمنشاء همه‌ی یک‌باره‌گی‌ها هستی. ما همه فرزندان یکباره‌گی هستیم. باد در آستین نداریم و آب در هاون نمی‌کوبیم. طی طریق می‌کنیم. تو فردا را به گروگان گرفته‌ای که امروزمان اندیشه‌ی دیروز باشد و دیروزمان اندیشه‌ی فردا.


این را شنید و غش کرد.
غش در معامله حرام است یارو، یارا، یار!