۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

بخشکان، بمیران، بسوزان

صدای باد هم نمی‌آید. رو به رو دشت همواری‌ست که جرعه‌جرعه مست از خاطره‌ی شراب‌هاست. درختی‌ست در این نزدیکی که دست‌هایش همواره رو به آسمان بلند است. من آن درختم. جوی آبی از پای درخت می‌گذرد که خنکای نسیمش بوی نفس تو را می‌دهد. یار من این جاست. ای وای، وای من. یار من این جاست. به بلندای آسمان است، به درخشندگی اختران، به نمناکی چمن، ستبر است چون کوه، زنده چون خودش، که خودش زنده‌گی‌ست. فراسر ستارگان می‌گریند از وقار تو. آه ای اتم! ای برگ! ای تار! آه ای ویولون! ای جذبه! ای جاذبه! آه ای تو! آه تو ای تو! تو مرا دربرگیر! بخشکان! فروکش! بمیران! بسوزان! تو که این دشتی، تو که آسمانی. خودِ اختری، خودِ درخت. آه ای تویی که تویی. من از من بودن گریزانم. کسی حرفهایم را نمی‌فهمد. حتّا خودم. در این دشت، ای دشت، مرا بخشکان، بمیران، بسوزان.

من آنِ تو ام
مرا به من باز مده
مولانا


۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

عذاب

در دامِ خود افتاد
چو قاصد که در زلفِ باد
حیران و کشان به هر سوی
و چو سنگی به چاه
محکومِ هبوطی ابدی.

دَم‌اش، هایِ حق بود
وادم‌اش آهِ باطل.

دم‌اش را ندیدند.
بریدند.

آه... آه... آه...
آه از آهِ باطل.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

رویاب

زیر باران 
پشت دهان‌های بخار
دختری با چتر
با گیسوان رنگی

و من بی‌چتر
زیر باران




۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

مناجات‌نامه

منتظر چیستی؟ بیم نابودی نمی‌رود. چشم به آمدن نابودی اگر نشسته‌ای، خوش بنشین تا خود ابد. تو کجاها بودی، من کجا نبودم که آمد و نشست و ماند؟ در ازل بود که نابودی بود و بود نابودِ ابد شد. تو را به خدا در پی چیستی؟ دستی ای دوست. زورم نمی‌رسد. هبوط من انجامی ندارد. دستی ای دوست. تو با ما چنان مکن که ما کردیم با خود.

دست زدم به خون دل
بهر خدا نگار کو؟
حافظ



غیابن از دورِ هرگز

در این روزهای پر هیاهو، در این صفحه‌ی بی هیاهو، تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه طور زمان نمی‌گذرد. دو خط دیگر از پایان‌نامه مانده. تو نمی‌دانی که چه طور خط به خط‌ش، سطر به سطر، واژه به واژه، حرف به حرف، مو به مو، همه بوی آه می‌دهد. تو نه می‌دانی و نه خواهی دانست که بر من چه رفت و چه می‌رود. گذریت بر مقام ما نیافتاد و اگر هم افتاد، قصه‌ی جور تو حاصل بود. تو نمی‌دانی چه سخت می‌گذرد. تو نمی‌دانی چه سخت است وقتی وقت نمی‌گذرد. هر پاره از دل من و از غصه قصه​ای. 

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند



۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

امید

کنون با من بگو
حلّاج یا معراج؟
خود چیست یا کیست
این درد را علاج؟

به بخشنده‌گی
کنون بر من ببار
چون برف بر برگ

به یکباره‌گی
کنون بر در بکوب
یک بار ای مرگ

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

خاطره-مخاطره

این همه سالیان به پای خیالی نشستن‌ام چه شد که لحظه‌ای به رای زندگی دویدن‌ام نمی‌شود؟ روزهای گرم «خاکستری» شدند و «خاکستر»ی شدند. چه به انتظار بنشسته‌ام روزهای سرد را؟ حنا به ریش خاطره‌‌ بگذار. زنده و حیّ و حاضر بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی.