۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

در مذمت راه رو به پایان و راه رو به آغاز

آن قدر خیام به خوردِ خاطرِ خط-خطی‌ام دادم که سرم درد گرفت. نه اشتباه نکن! نرفتم سراغِ شعر. خیام پا شد و آمد درست وسطِ ذهن‌ام نشست. این مردکِ مستِ لاابالی، سراغِ ما که می‌آید، پاک یادش می‌رود که ریاضی‌دان و منجم و مشتی مایه‌یِ-موهبتِ دیگر هم بوده. پیش‌ترها با حافظ، و بعدها که آمد-و-شدی شد، با سعدی خنثی‌اش می‌کردم. حالا که حافظ‌م ته کشیده و آمد-و-شدها هم اسفنجی شده‌اند، سعدی هزار بار مهلک‌تر است، مهلک‌تر از «آیدا در آینه». سهراب هم که من‌ام: نوشدارو ننوشیده و از زخمِ کاری رو به قبله؛ شده‌ام اخوان. به نظرت کاری از دستِ اخبارِ روزانه بر می‌آید؟


این است آن چه شعرِ کلاسیکِ ایران بر سر برخی می‌آورد. باید گفت که در حقیقت آمد-و-شدها پیش از وقوع واقع شده بودند: این جا و در بطنِ ذهن؛ دستانِ حافظ و سعدی پیکر‌ه‌یِ شکوهمندی ساخته بودند به بلندایِ تندیسِ بودا. حالا مانده‌ام تیشه به دست؛ همین حالا کمرِ همت به ویرانی‌اش بسته‌ام. ویرانه‌اش را موزه نکنی دیگر. عصر عتیقه‌جویی و عتیقه‌پرستی هم آخر به شام آخر رسید: من خودِ طالبان نیستم؛ من طالبانِ خود هستم.


آن تندیس نبود. و این گناهِی نبود. همه طالبان خود بودند. کسی نخواست که آن تندیس باشد. دنیای حافظانه‌ بر مدار عشق می‌گردد و دنیای محافظانه بر مدار محافظه. حالا که حافظ از جهان‌سازی محروم شده و سعدی به گزافه‌گویِ زبان‌باز و خوش‌سخنی فروکاسته‌، عشق هم از ناخداییِ این کشتیِ توفان‌زده معزول شده و دیگر سکانِ وجود را حولِ محورِ خود نمی‌تواند گرداند. عشق که تجزیه شود و بقایایش به لوله‌هایِ آزمایشگاه تجربه‌اندوزی سرازیر شود، دیگر کجا جایِ عاشقی می‌ماند که عاشقی کند؟


در عصرِ فست‌فود و ترافیک، بهترین راه پیک موتوری است. پیک صبا را بگو نوزد. این جا گوش کسی آنتن نمی‌دهد. کاشی‌های‌ات را نگه‌دار برای توی ویترین‌های گنجینه‌ی اسلامی، که ده سال دیگر که تعمیرات‌اش تمام بشود، همه‌ی این‌ حساب‌ها حسابی به تاریخ پیوسته است.

مرجحــانِ بی درد

رقم می‌خوریم. مثل بچه‌ی آدمی‌زاد نشسته‌ام که چه بشود؟ سرشاریم از رقم. به رغم ارقام، هم‌چنان نشسته‌ایم.


هرگز نمی‌پرسند که چرا دیوار مخاطب این همه کوتاه است. هرگز نپرسیدی که چرا دیوار خطاب این همه کوتاه است. یا این مکث‌های بی‌بهانه از پی چی‌ست؛ یا چرا یک‌دفعه پنچری حادث می‌شود. ذوق‌مرگ رو کردن هدیه‌های ناچیز خود شدم. ساده بود: مُردَم! به ساده‌گیِ ندیدن. سخن‌ها می‌تراوید و گوش کرده نمی‌شد. فکرها جای دیگر بود.


همواره همه بر ما مرجح‌اند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

بلی، حق با شماست

بلی، حق تا حدِ بسیار زیادی با شماست قربان. همین الآن که تنها نیم ساعت است تو رفته‌ای، داستان را برایِ بارِ سوم خواندم و حق با شماست. در حالِ حاضر هیچ توضیحی ندارم که چرا بار اول این همه ریزه‌کاری و کد و خط-و-ربط را ندیدم. مردِ داستان شدیدن قشری است، عامی است و عوامانه رفتار می‌کند. تحلیلِ شما از داستان، درست و متین است. من به این تحلیل، بر اساسِ آن داستان، اعتراضی ندارم. نمونه‌هایِ زیر گویایِ درستی تحلیلِ شماست:

  • «روسریِ زن رویِ شانه‌هایش افتاده بود و عینکِ آفتابی‌اش رویِ میز بود. مرد پرسید: «چی بخوریم؟» زن روسری را کشید رویِ سرش ...» ص. ۲۶
  • مرد با پا درِ آلومینیومی را باز کرد ... مرد پارچ را ول کرد رویِ میز، جوری که دوغ شتک زد بیرون و زن فریادِ کوتاهی کشید و سرش را چرخاند به سمتِ مرد و روسری‌اش را که رویِ سرش می‌کشید گفت: «چه خبرته؟» ص. ۲۷
  • [مرد] با نوکِ انگشت یخِ داخلِ دوغ را که هم می‌زد گفت ... ص. ۲۷
همین موارد در صحتِ صحبتِ شما کافی‌ست. افزون بر آن که در جای‌جایِ داستان مواردِ گویایِ دیگری هم به چشم می‌آید: دستِ بزن دارد و زبانِ هتاک. آداب‌دانی نمی‌داند و در را با پا باز می‌کند. لحنِ صحبت‌اش لاتی است. طبعِ هنری، ارزنی حتی، ندارد. تشبیهِ اتوبان به رود را هیچ در نمی‌یابد. گذرِ ابرها مدهوش‌اش نمی‌کند. ریاکار است. دروغ می‌گوید. ماءالشعیر بود و نخرید و گفت نبود، و... تحلیلِ شما درست و متین است.


تحلیلِ من، بر اساسِ داستان همینگوی بود که آن هم محلی از اعراب دارد، اما کم. شاید این فضایِ همینگوی‌وار فقط در اثر گرته‌برداری از داستانِ اصلی به متن القا شده باشد و نویسنده نظری بر آن چارچوب نداشته باشد. اما تصدیق می‌کنید که ذکرِ نامِ داستانِ اصلی در بالایِ صفحه گویایِ بعضی شباهت‌ها می‌تواند باشد، یا دستِ کم آن که ذهن را به فضایِ اگزیستانسیالیستیِ مذکور سوق دهد. می‌خواهم استدلال کنم که صحنه‌ی هر دو داستان راویِ استعاره‌یِ روشنی است از جهان و عمر: میانه‌یِ راهی‌ست نامطلوب: وسطِ بیابان است، گرم است، سایه‌ساری نیست، و اگر اندک جایی هست باز گرم است. آدم‌های ماجرا بار فروش‌اند و شوفر و از این دست. گیاهی نیست. تپه‌ها و بیابانی یک‌دست که تخیلِ زنی - که به رایِ من نماینده‌ی انسان است و نه صرفن زن - که جوهره‌یِ فروخورده و سرکوفته‌یِ هنر دارد، از آن‌ها فیل و رود می‌آفریند. در این فضایِ دردبار و دهشتناک، افزون بر دعوایِ حقوقِ زنان و عدم درکِ مردان و امکاناتِ بالقوه و فعلِ عرف و شرع در سرکوبِ نیمی از آدمیان، من معانیِ دیگری هم میابم: ورودِ یکی دیگر به این ولوله-بازارِ آشوب‌زده‌یِ ناراحتِ دهر، این بیابانِ بلا، نشانه‌یِ امید است آیا، یا حماقت؟ کمینه این که همینگوی همواره سمت‌-‌و‌-سویی کمابیش فلسفی دارد. و من در هر دو داستان با طرفِ مؤنثِ کار همداستان‌ام.

داستانِ همینگوی دل-چسب‌تر است. کاش ریموند از کلیشه‌ها کمی دوری می‌کرد. داستانِ او روان، دقیق، و گویاست. توجهِ او به جزئیاتِ رفتارِ بازیگران‌اش به ترسیمِ تیپ‌هایی می‌انجامد که در عینِ این که برای خواننده آشنا و درک‌-پذیر هستند، نو نیستند. شاید نویسنده درگیرِِ نظامِ دو-دویی و متقابلی است که بخشی از مفاهیمِ ذهنیِ خود را به جهان تحمیل می‌کند. مردِ داستانِ او می‌تواند نمادی باشد از گله‌یِ مستبدان و سرکوبگرانِ دورانِ ما، اما نمی‌تواند، و نباید و نشاید، که نماینده‌یِ نوعِِ مرد باشد. از نظرِ من، خلافِ لحنِ کمینه‌گرا و واقع‌گرایِ زبانِ تصویرگونه‌یِ ریموند، داستانِ «رودخانه...» داستانی واقع‌گرا نیست: «نمادین» است. نمادگرایی دستِ خواننده را برایِ تأویل‌های حتی گاه متضاد باز می‌گذارد و از این جهت عرصه‌یِ هیجان‌انگیز و مخاطره‌آمیزی‌ست؛ چه ممکن است که مدلولِ مورد نظر مؤلف از مادرِ نمادها زاییده نشود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

نیایش‌هایِ مشوشِ یک اگنوستیک

رأفت‌ام می‌آید بر کارِ جهان. از اندرونِ دل می‌جوشم و فوران می‌کنم. مثل آتش‌فشانِ ایسلند، که بس که اسم‌اش دراز است، هر کاری که می‌کنم یادم نمی‌ماند. اسم تو اما کوتاه است و هر کاری که می‌کنم یادم نمی‌رود. یک دفعه خیالی از جایی گریبان‌ام را خفت می‌کند. راه‌ها پر است و شلوغ است که نمی‌رسیم که ببینیم زنده‌گی را، که نمی‌توانیم فرار کنیم از دست خیل خیالاتِ خط‌-خطیِ خود. پس خدایا! تو اگر هستی، در کارِ ما که نه، در کارِ جهان نظر کن. و خدایا! تو اگر نیستی، در کارِ ما که نه، در کارِ جهان نظر کن.

«فیه‌ما‌فیه» می‌خواندم. این مرد کلام‌اش مرا به سفینه‌یِ قرار برمی‌نشاند. این مرد بد-اخلاق است. این مرد زاهد است. شیوه‌ی او دیگر است. هم‌پیاله‌یِ ما نیست و نبوده که یادم نیست بوده باشد. شوخی ندارد با کسی. شوخی سرش نمی‌شود. اما این مرد کلام‌اش مرا به سفینه‌یِ قرار برمی‌نشاند. می‌دانم که بار آخر بود. بی‌سابقه مهربانی دیدم. خلاف‌آمدِِ عادت بود. می‌دانیم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

شوکتِ شراب

دوش خیام را بدیدم. بر لبِ جویِ شارعِ حافظ، نرسیده به زرتشت، بنشسته بود؛ دو دستان‌اش به فراخ گشوده و سر به بالا نموده، نگاه‌اش غرقه‌یِ شاخه‌‌هایِ خم اندر خم و آسمانِ اندر هم. می‌خندید. هوا سیلابی بود و غرشِ رعدها قال و مقالِ خیابان را فروشسته بود. بویِ معلقی در هوا با باد تاب می‌خورد و با باران فرومی‌آمد و در کنهِ اندرون دل-آشوبه‌ام می‌کرد. جامِ می را برافراشت و لختی بر فراز نگه داشت. فریاد بر آورد، آن سان که گفتی رعدی از عرضِ آسمان گذشت و به ارضِ نسیان ضربت آورد. فریاد برآورد که «بگو!». سیلاب از شقیقه‌های‌ام روان بود و بر پهنای‌ِ گونه‌های‌ام دوان. گفتم «ای شیخ! دهان‌ام پر از سعدی‌ست!». به فریاد گفت «جوانی! سیلاب می‌بردت؛ باز سیلاب نمی‌بینی.». گفتم «آخر ای خواجه، مگر نه مرا عمری هست و دلی و زبانی و اختیاری؟». گفت «ناسیه‌عقلی هستی هان تو ای پسر! میانِ ما زین پس جز میِ مغانه حکم نخواهد کرد.» جرعه‌ای چند از آن جام بر کشید و سورتِ شراب بر دماغ‌ روان کرد و مدهوش گوش بنهاد بر نعره‌یِ رعد و عربده‌یِ سما.

دویدم بدان سویِ شارع، بدان سان که ندویده بودم. سرما بود و سورتِ زمهریر، و باران نبود.


۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

۲۷ مارس

یونسکو ۲۷ مارس را «روزِ جهانیِ تئاتر» نامیده. برایِ همین گفتم این نمایشنامه‌یِ آگوست استریندبرگ را که در دورانِ جوانی به فارسی برگردانده بودم، بگذارم این جا. به امیدِ روزی که وضعیتِ تئاترِ محتضرِ ایران بسامان شود.


قوی‌تر
آگوست استریندبرگ


اشخاص
خانمِ فلانی، بازیگرِ زن، متأهل
دوشیزه بهمانی، بازیگرِ زن، مجرد
پیشخدمت

صحنه: گوشه‌یِ یک کافه‌یِ بانوان. دو میزِ کوچکِ آهنی، یک کاناپه‌یِ مخملیِ قرمز، تعدادی صندلی. خانمِ فلانی، البسه‌یِ زمستانی به بر، و سبدی ژاپنی آویخته به ساعد، وارد می‌شود.

دوشیزه بهمانی نشسته، لیوانی آبجو، نیمه‌خالی، مقابلش، و مشغولِ خواندنِ مجله‌یِ مصوری است که بعدن آن را می‌گذارد و یکی دیگر برمی‌دارد.

خانمِ فلانی: عصر به خیر آمیلیا! روزِ کریسمسه و تو مثِ یه مجردِ بدبخت، تنها نشستی این جا!

دوشیزه بهمانی: (نگاهی به بالا می‌اندازد، با اشاره‌یِ سر تأیید می‌کند و خواندن از سر می‌گیرد.)

خانمِ فلانی: می‌دونی خب، منم ناراحت می‌شم که این طوری می‌بینمِت، تنها، تو کافه، موقعِ کریسمس اونم. یادِ اون عروسیه می‌افتم که تو پاریس دیدم. تو یه رستورانی بود. عروسه نشسته بود واسه خودش مجله‌یِ طنز می‌خوند، دوماد هم داشت اون ور با بقیه بیلیارد بازی می‌کرد. هوم... تو دلَم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست. شروعش که این باشه، ادامه‌‌ش چه طوریه، تَهِش چی می‌شه؟ یارو داره تو عروسیش بیلیارد بازی می‌کنه!

(دوشیزه بهمانی شروع می‌کند به حرف زدن) و عروسه هم گفتی نشست مجله‌یِ طنز خوند؟ خب، این دو تا به کل دو تا چیزن.

(پیشخدمت وارد می‌شود، یک فنجان شکلات جلویِ خانم فلانی می‌گذارد و خارج می‌شود.)

خانمِ فلانی: می‌دونی چیه آمیلیا! به نظرِ من تو اشتباه کردی که نامزدت رو ول کردی. بهتر بود نگه‌ِش می‌داشتی. یادته من اولین کسی بودم که بهت گفتم «ببخشش»؟ یادته؟ اگه گوش داده بودی حالا ازدواج کرده بودی و واسه خودت صاحبِ خونه‌ و زندگی بودی. اون عیده رو یادته که رفتی شهرستان پدر و مادرِ نامزدت رو ببینی؟ یادته چه جوری از خوشبختیِ خونه و زندگی حظ کردی و با تمومِ وجود می‌خواستی تئاتر رو برای همیشه بذاری کنار؟ آره آمیلیا جونم. خونه و زندگی از همه چی بهتره - کنارِ تئاتر - و در موردِ بچه هم... ولش کن این یکی رو تو نمی‌فهمی.

دوشیزه بهمانی (نگاهِ تحقیرآمیزی به او می‌اندازد.)

خانمِ فلانی (یکی-دو جرعه‌یِ کوچک از فنجان می‌نوشد، سبدش را می‌گشاید و هدیه‌هایِ کریسمس را نشان می‌دهد.)

خانمِ فلانی: حالا ببین برایِ قندِ عسل‌هام چی گرفتم. (عروسکی را بالا می‌آورد.) اینو ببین! اینو برای لیزا گرفتم! نگاه کن! چشم‌هاش تکون می‌خوره! سرش هم می‌چرخه! می‌بینی؟ اینم تفنگ بادیه ماجا ئه. 

(گلنگدن را می‌کشد و به سمتِ دوشیزه بهمانی شلیک می‌کند.)

خانمِ فلانی: ترسوندمِت؟ فک می‌کنی دوست دارم با گلوله بزنمِت، نه؟ ای خدا، اگه فک نکنم هم که تو زدی! اما اگه تو دوست داشتی به من شلیک کنی جایِ تعجب نداشت، چون من سرِ راهِ تو قرار گرفتم - می‌دونم هم که هیچ وقت نمی‌تونی اون ماجرا رو فراموش کنی - هر چند من کاملن بی‌گناه بودم. تو هنوز فک می‌کنی من بودم که زیرِ پات رو خالی کردم و از تئاترِ استورا انداختم بیرون، ولی من نبودم. من نبودم، هر چند تو فک می‌کنی من بودم. خب، من هر چی هم که بگم هیچ فرقی به حالِ تو نمی‌کنه. تو هنوز فک می‌کنی کارِ من بوده. (یک جفت دمپاییِ گلدوزی شده در می‌آورد.) اینا واسه‌یِ نیمه‌یِ بهترِ منه. خودم گلدوزی‌شون کردم - من حالم از گلِ لاله به هم می‌خوره - ولیِ اون دوست داره رو همه چی لاله باشه.

(دوشیزه بهمانی نگاهِ کنجکاو و کنایه‌آمیزی می‌اندازد.)

خانمِ فلانی: (دو دستش را رویِ دو لنگه دمپایی می‌گذارد.) می‌بینی پاهایِ باب چه کوچیکه؟ تازه، باید ببینی چه گام‌هایِ شکوهمندی داره. تو هیچ وقت با دمپایی ندیدیش. (دوشیزه بهمانی بلند می‌زند زیرِ خنده.) نگاه کن! (با دمپایی‌ها رویِ میز، ادایِ راه رفتن را در می‌آورد. دوشیزه بهمانی باز هم بلند می‌زند زیرِ خنده.) وقتی هم که خلقش تنگ باشه پاهاشو این طوری می‌کوبه زمین: «اَه! خاک تو سرِ این خدمتکارا که هیچ وقت یاد نمی‌گیرن قهوه درست کنن. حیوونا فتیله‌یِ چراغ رو هم که درست تمیز نکردن!» وقتی هم که بادِ سرد میاد تو خونه، پاهاش یخ می‌کنه و می‌گه: «اوف، چه سرده؛ ابله‌هایِِ نفهم حتی بلد نیستن شومینه رو روشن نگه دارن.» (کفِ دمپایی‌ها را به هم می‌سابد.) 

(دوشیزه بهمانی جیغش از خنده در آمده است.)

خانمِ فلانی: بعد که میاد خونه باید یه ساعت دنبالِ دمپایی‌هاش بگرده که ماری چپونده زیرِ کشوها - اوه، ولی خدا رو خوش نمی‌آد آدم بشینه این طوری پشتِ سرِ شوهرش مسخره‌ش کنه، وقتی که بیچاره یه همچین مردِ خوبیه. تو باید یه همچین شوهری می‌داشتی، آمیلیا. به چی می‌خندی؟ چی؟ چی؟ می‌بینی که چه قدر با من صادقه. آره، مطمئنم که با من صادقه، چون خودش بهم گفت - به چی می‌خندی؟ - که وقتی رفته بود نروژ سفر، اون فردریکایِ بی‌حیا اومده بود اغفالش کنه! دیگه چیزی از این شرم‌آورتر هم هست؟ (مکث) چشماشو از کاسه در می‌اوردم اگه وقتی خونه بودم می‌او‌مد سراغِ شوهرم. (مکث) خدا رحم کرد که باب خودش اومد بهم گفت و از این ور و اون ور به گوشم نرسید. (مکث) ولی باور کن که فقط فردریکا نبوده، غیر از اون چند تا دیگه هم بودن! نمی‌دونم چرا، ولی زن‌ها دیوونه‌یِ شوهرِ من هستن. احتمالن فکر می‌کنن که می‌تونه یه جوری بیاردشون تو تئاتر، چون بالاخره به دولت وصله. شاید خودِ تو هم دنبال اون افتاده بودی. من هیچ وقت به تو زیاد اعتماد نکردم. ولی حالا مطمئنم که اون هیچ وقت ذهنش رو مشغولِ تو نکرده، تو هم همیشه انگار ازش دقِ دلی داری یه جورایی. 

(مکث. گیج و پرسشگرانه به هم می‌نگرند.)



خانمِ فلانی: بیا امروز عصر یه سری به ما بزن، آمیلیا، بیا نشون بده که ازمون - از من - اصلن دلخور نیستی. نمی‌دونم، ولی فکر کنم سختَمِِه که تو رو بذارم جزوِ دشمنای خودم. شاید برایِ این که من سرِ راهِ تو ایستادم (آرام‌تر) یا - واقعن می‌گم - نمی‌دونم چرا - دقیقن چرا. 

(مکث. دوشیزه بهمانی، کنجکاو به خانم فلانی می‌نگرد.)

خانمِ فلانی: آشنایی‌مون خیلی عجیب و غریب بود. اولین بار که دیدمت ازت ترسیدم، اون قدر ترسیدم که نذاشتم یه لحظه هم از جلویِ چشمم دور شی. اصلن کِی و کجاش مهم نبود، همیشه خودم رو بغل دستِ تو پیدا می‌کردم. جرئت نکردم بذارم تو دشمنم بشی، برای همین باهات دوست شدم. ولی هر وقت که تو می‌اومدی خونه‌یِ ما، جنگِ اعصاب به راه می‌افتاد، برایِ این که من می‌دیدم که شوهرم نمی‌تونه تو رو تحمل کنه. همه‌ چیز عینِ یه مانتویی که به تنِ آدم نخوره، کج و کوله می‌شد - من همه‌یِ تلاشم رو کردم که رفتارِ شوهرم با تو دوستانه باشه، ولی تا وقتی که نامزد نکردی هیچ کاری از پیش نبردم. بعد رفاقت‌تون چنان شدید شد که معلوم شد هیچ کدومتون تا موقعی که حاشیه‌یِ امنیت نداشتین احساساتِ واقعی‌تون رو بروز نمی‌دادین - بعد - بعدش چه طور شد؟ من حسادت نکردم - چه حرفا! و یادمه که تویِ غسلِ تعمید، که تو نقشِ مادرخونده رو بازی می‌کردی، من بهش گفتم که بوسِت کنه - اونم کرد، تو هم پاک گیج شدی. من اون موقع نفهمیدم - بعدن هم بهش فکر نکردم - اصلن هیچ وقت بهش فکر نکردم تا - تا همین الآن! (ناگهان از جا برمی‌خیزد.) چرا ساکتی؟ از اول تا حالا هیچی نگفتی، ولی گذاشتی همه‌ش من حرف بزنم! نشستی اون جا و با اون چشمات همه‌یِ این فکرا رو از تو سرِ من، مثِ مار از تو سوراخ، کشیدی بیرون، این فکرا رو - این شک‌ها رو - شاید. بذار ببینم! اصلن تو چرا نامزدیت رو به هم زدی؟ تو چرا دیگه نمیای خونه‌یِ ما؟ چرا امشب نمیای یه سری به ما بزنی؟

(دوشیزه بهمانی انگار می‌خواهد حرف بزند.)

خانمِ فلانی: هیس! لازم نکرده حرف بزنی - خودم همه چیزو می‌فهمم! برایِ این که زیرا - برایِ این که زیرا - برایِ این که زیرا! بله، بله! حالا دیگه بی‌حساب شدیم. همینه. ای داد خدایا! من با تو پشتِ یه میز نمی‌شینم. (وسایلش را به میز دیگری منتقل می‌کند.) برایِ همینه که من مجبورم همه‌ش نقشِ گلِ لاله رو - که متنفرم ازش -  رو دمپایی‌هاش گلدوزی کنم، چون تو گلِ لاله دوست داری؛ برایِ همینه که (دمپایی‌ها را رویِ زمین می‌اندازد.) تابستونا می‌ریم دریاچه‌یِ مِلارن، چون تو از آبِ شور خوشت نمیاد؛ برایِ همینه که اسمِ پسرِ من شده اسکیل، چون بابایِ تو اسمش اسکیل بوده؛ برایِ همینه که من باید رنگ‌هایی رو بپوشم که تو خوشت میاد، کتاب‌هایی رو بخونمم که تو خوشت میاد، غذاهایی رو بخورم که تو خوشت میاد، نوشیدنی‌هام نوشیدنی‌هایِ تو باشه -  شکلات مثلن - برایِ همینه - وای خدایا - وحشتناکه، بهش که فکر می‌کنم می‌بینم وحشتناکه. همه چی، همه چی باید از تو به من برسه. حتی هیجان‌هات هم! روحت خزیده تو روحِ من، مثِ یه کرمی که پوسته‌یِ یه سیبی رو سوراخ کرده باشه و خزیده باشه توش، همه‌ش رو خورده باشه و دیگه هیچی ازش نمونده باشه مگه  یه پوسته‌یِ سفت و یه کم گردِ سیاه داخلش. خواستم از دستت  در برم، ولی نتونستم؛ تو مثِ مار چنبره زدی جلوم و با چشمایِ سیاهت با خنده زل زدی تو چشام. وقتی که بال‌هام رو باز کردم دیدم فقط منو میکشونن پایین؛ من تویِ آب، عینِ خر گیر کردم تو گِل؛ هر چی بیش‌تر تقلا کردم، هی بیش‌تر کشیده شدم پایین و پایین‌تر، تا بالاخره تهِ آب غرق شدم و دیدم تو اون پایین مثِ خرچنگ منتظری که منو با چنگال‌هات بگیری - الآن هم همون پایین افتادم.

من ازت متنفرم، متنفرم، متنفرم! تو هم اون جا نشستی ساکتِ ساکت، بی‌تفاوتِ بی‌تفاوت، عینِ خیالت هم نیست که ماهِ بدر در اومده یا محاق شده؛ کریسمسه یا سال‌تحویل؛ بقیه خوشحالن یا ناراحت؛ زورشون نمی‌رسه که متنفر باشن یا زورشون نمی‌رسه که عاشق باشن؛ مثِ لک‌لکی که دَمِ سوراخ موش کمین کرده صامت نشستی - ازت بر نمیاد که بو بکشی، بری دنبالِ طعمه‌ت و شکارِش کنی، فقط می‌تونی همین جا منتظرش دراز بکشی! گوشه‌یِ این کافه کز کردی - می‌دونستی واسه‌یِ تو ئه که اسمش رو گذاشتن «تله موش»؟ - داری مجله می‌خونی، شاید که ببینی بدبختی به کی رو کرده، که ببینی به کی تویِ تئاتر محل نذاشتن؛ نشستی این جا و نقشه می‌کشی برایِ قربانیِ بعدیت، مثِ یه ناخدایِ کشتی‌شکسته که داره حساب می‌کنه چه قدر احتمال داره که خسارتش رو از این و اون بگیره. آمیلیایِ بدبخت! من با این وجود دلم به حالِ تو می‌سوزه، برای این که می‌دونم که غمگینی، غمگین مثِ یه زخم‌خورده، و عصبانی‌ هستی، چون زخم خوردی. من نمی‌تونم از دستت عصبانی باشم - مهم نیست که چه قدر می‌خوام عصبانی باشم - چون تو اون ضعیف‌تره از آب در اومدی. اون همه ماجرایی که با باب داشتی هم منو به دردسر نمی‌اندازه. که چی؟ اون ماجرا چه دخلی به وضعِ من داره؟ تازه، چه فرقی می‌کنه که من شکلات خوردن رو از تو یاد گرفته باشم یا یکی دیگه؟ (جرعه‌یِ کوچکی از فنجان می‌نوشد.) در ضمن، شکلات خیلی هم برایِ سلامتی خوبه. اگر هم تو به من یاد دادی که چه لباس‌هایی بپوشم - فبه المراد! - فقط منو به چشمِ شوهرم جذاب‌تر کردی. این جا هم تو باختی و من بردم. به نظرِ من از رویِ نشونه‌هایِ خاصی که هست و می‌شه باهاشون قضاوت کرد، تو دیگه باب رو از دست دادی، حتمن هم پیشِ خودت فکر می‌کردی که من باید ترکش کنم - باشه، همون کاری رو بکن که با نامزدت کردی، بعدش هم بشین مثِ الآن غصه بخور؛ ولی، حالا می‌بینی که من ترکش نمی‌کنم - دیگه اِنقدر هم نباید پرتوقع باشیم. من چرا باید یه کاری رو بکنم که هیچ کسِ دیگه‌ای نمی‌کنه؟

احتمالن حسابِ همه‌ چیز رو که بکنیم، در این لحظه اون قوی‌تره منم. تو، چیزی از من نصیبت نمی‌شه، ولی خیلی چیزا به من می‌دی. حالا انگاری من دزدم؛ چون صاحبِ اون چیزی هستم که تو از دست دادی. چه طور می‌شد غیر از این باشه، وقتی که همه چیز تو دست‌هایِ تو این این قدر بی‌ارزش و ابتر می‌شه؟ تو هرگز نمی‌تونی عشقِ مردها رو با اون لاله‌ها و هیجان‌هات حفظ کنی - ولی من می‌تونم. تو از اون کتاب‌هایی که می‌خونی نمی‌تونی زندگی کردن رو، اون طوری که من یاد گرفتم، یاد بگیری. تو اسکیلِ نازِ منو نداری که قربون-صدقه‌ش بری، حتی اگه اسمِ بابات هم اسکیل بوده باشه. تازه، چرا همه‌ش ساکتِ ساکتِ ساکتی؟ اولش فکر کردم سکوتِ تو قدرته. ولی حالا فکر می‌کنم مالِ اینه که حرفی نداری بزنی! چون اصلن هیچ وقت به هیچی فکر نمی‌کنی! (برمی‌خیزد و دمپایی‌ها را برمی‌دارد.) حالا دارم می‌رم خونه - لاله‌ها رو هم با خودم می‌برم - لاله‌هایِ تو! تو نمی‌تونی از دیگران چیزی یاد بگیری؛ نمی‌تونی خم شی - بنابراین مثِ یه ساقه‌یِ خشک می‌شکنی! ولی من نمی‌شکنم! دستت درد نکنه آمیلیا که این همه درس‌هایِ خوب یادِ من دادی. دستت درد نکنه که به شوهرم یاد دادی چه طوری عشق بورزه و محبت کنه. حالا هم من دارم می‌رم خونه که عشقم رو بهش نشون بدم.

(خارج می‌شود.)

پایان
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلمِ اقتباسی از این نمایشنامه را، که با اصل نمایشنامه تفاوت‌ دارد، از این جا ببینید. 

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

اپیزودهایِ عام‌الفیل ۲



۵
موج می‌زند. آدم تویِ آدم موج می‌زند. باورت نمی‌شود اگر ببینی: عرضِ خیابانِ آزادی ضرب در طول‌اش هم کفافِ این همه را نمی‌دهد. سیلِ بی‌صدایِ آدم‌ها گوشِ که را کر کرده بود که به آوازِ هم‌نوازِ آن همه گلوله خامُش‌اش کردید؟ یکی لب‌های‌اش را به هم دوخته. یکی چسب زده. یکی با نوارِ سبز گره بسته. یکی منقش به ضربدرِ سرخ‌‌اش کرده. یکی پشتِ دهان‌بندش پنهان داشته. یکی شال روی‌اش کشیده. پسران و دخترانی رفته‌اند بالایِ نرده‌هایِ BRT و انگشتِ‌شان را به نشانه‌یِ سکوت بلند کرده‌اند. صدایی نیست و اگر هست پچپچه است. این‌ها را تویی ببین که مردم‌ات بر تو حقِ توحش دارند. نه سنگی نه صدایی.

حالا که هفت نفری به رود زده‌ایم همه جا آرام است. این جا میدانِ فردوسی است و باورت نمی‌شود اگر بگویم از امام حسین خیابان سهمناک شلوغ است. اثری از نیروهایِ زحمت‌کشِ نظامی و شبهِ-نظامی نیست. یعنی الآن دارند زحمت نمی‌کشند؟! مثلِ این که مردم هنوز نمی‌دانند امروز راه‌پیماییِ سکوت است. همین طور می‌روند و شعار می‌دهند تا چهار-راهِ ولیِ‌اسر؟... عثر؟... عسر؟... اصر؟...

ولیِِ کدام؟ چه فرقی می‌کند! مهم این است که از همین‌ جا شروع می‌شود: دارند زحمت می‌کشند. در دسته‌هایِ بزرگ خیابان‌هایِ منتهی به انقلاب را زیرِ نظر دارند. تا چشم کار می‌کند همه‌یِ خیابان‌ها لبریز است. فشارِ جمعیت گاهی آن قدر زیاد می‌شود که منِ خسته و کوفته از آمدن‌ام پشیمان می‌شوم. فشارِ جمعیت از هم جدایمان می‌کند. می‌مانیم من و دو دوستِ دیگر. و زیاد طولی نمی‌کشد که دخترِ وحشت‌برداشته‌یِ دانشگاه را سرِ تامینِ اجتماعی تنها می‌یابیم. همراهان‌اش را گم کرده است. از ترسِ این که ما را هم گم کند - یعنی مرا هم، بقیه گم شدند - یک سرِ نوارِ سبزِ بلندم را به مچِ او، و سرِ دیگرش را به مچِ خودم گره می‌زنم. حالا دیگر گم نمی‌شوی دختر. 

کمی جلوتر، سیدخندان، رییسِ دولتِ اصلاحات، سوار بر پژوی مشکی از فرعی می‌پیچد تویِ خیابانِ آزادی. سرِ بهبودی، نامزدِ سبز بالایِ سقفِ ماشینی با بلندگویِ دستی قول می‌دهد که کوتاه نیاید. فیلم‌اش را که دیده‌ای؟ ولوله‌ای به پا-ست. روبه‌رویِ مسجدِ دانشگاه، شیخِ شجاع محکوم می‌کند. فریادِ مرگ بر دیکتاتور.

می‌میریم تا از آن فشار رها می‌شویم. خدا را شکر انگار همه چیز خوب بود. زد-و-خورد نشد. می‌رسیم به میدانِ آزادی. میدانِ لعنتیِ آزادی...

می‌دانی... هرگز این میدان به کامِ من نساخته. به کامِ ما هم نساخته. بچه که بودم، مادرم مریض می‌شد و دکتر این جا بود. تازه که به تهران آمده بودیم و من ۵-۶ سال‌ام بود، آزادی دورترین و نا-امن‌ترین جایِ جهان بود برایِ من. شلوغ بود. پر از دود بود. پر از آدم‌هایِ عجیبی بود که در عالمِ بچه‌گی نمی‌فهمیدم‌شان. آدم‌هایی که می‌آمدند و با میدانِ آزادی عکس می‌گرفتند. آدم‌هایی که می‌آمدند و رویِ موتور-سیکلتی که آن گوشه به حالتِ تک-چرخ به زمین جوش داده شده بود می‌نشستند و عکس می‌گرفتند. لابد هم عکس‌شان را می‌بردند به بقیه نشان می‌دادند. آدم‌هایی با سر-و-رویِ نا-مرتب، با لباس‌هایی ژنده، با دهان‌هایی که بویِ سیگار و بدتر از سیگار می‌داد. آدم‌هایی با لهجه‌هایِ عجیب که به گوشِ من غریب بود. موهای‌شان رنگِ خاک داشت و انگار سال‌هایِ سال بود که رنگِ آب ندیده بود. مسافر-کش‌هایِ بی‌ادب و نتراشیده که همیشه گران حساب می‌کردند. مینی‌بوس‌هایِ فیات که رسمن ماشین-دودی بودند. اتوبوس‌هایِ دو-طبقه‌یِ آریاشهر-شمشیری و صف‌هایِ بی‌پایانی که لاک‌پشتی جلو می‌رفتند و مردهایی که تویِ صف قدم‌هایِ کوچولو-کوچولویِ بی‌حوصله و خنده‌دار برمی‌داشتند. گداهایِ وحشتناک هم زیاد بودند. فقط خودِ برجِ آزادی بود که همیشه - و حتی حالا - به چشم‌ام جذاب می‌آمد. خیالِ تماشایِ تهران از بالایِ برج... و پرچمی که به جز نوک‌اش چیزی از آن پیدا نبود. بی‌چاره مردمِ ایران. سال‌هایِ پس از جنگ سخت بود، اما نه به سختی الآن. گداهایِ کاسه-به-دست بهتر بودند تا ریزه-خوارانِ چماق-به-دست.

می‌رسیم به میدانِ آزادی. میدانِ لعنتیِ آزادی... می‌نشینیم در چمن‌هایِ قله‌یِ شمالیِ میدان، سمتِ راستِ خیابانِ جناح. دخترک پفک تعارف می‌کند. تشنه‌ام. سیگاری می‌گیرانم. گوش‌ام به صحبت‌هایِ خبرنگارِ هلندی است که دو متر بالاتر نشسته. محظوظِ این اعتراضِ آرام و منظمِ مدنی است. به خودم می‌بالم که شعورِ مردمِ شهرم این همه بالاست که یکی دنیا-دیده از غرب بیاید و مدنیتِ مردمِ تهران محظوظش کند. ساعت چند است دختر جان؟ هشت... و... چهارده... دقیقه...

سیلِ بی‌صدایِ آدم‌ها گوشِ که را کر کرده بود که به آوازِ هم‌نوازِ آن همه گلوله خامُش‌اش کردید؟ این‌ها را تویی ببین که مردم‌ات بر تو حقِ توحش دارند...

سیلِ مردم وحشت‌زده رو به جنوب سرازیر می‌شود. دست‌اش را می‌گیرم و در عرضِ مردم رو به غرب فراری می‌شویم. نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم! یک لحظه بایستد زیرِ دست-و-پا له می‌شویم. صدایِ شلیک‌ها «بسیار» نزدیک است و قطع نمی‌شود. گارد دارد از روبه‌رو می‌آید. در فوج‌هایِ صد-تایی یا دویست-تایی شاید. نمی‌دانم... فرصتِ شماره نیست. می‌رویم در پناهِ حاشیه‌یِ سنگیِ میدان. سه دختر جیغ-کشان تویِ آن شلوغی خود را به زمین می‌کوبند. ضجه می‌زنند. می‌گویند جسدها را به چشم دیده‌اند. یکی می‌گوید ۱۲ تا. از بالایِ پشتِ بام زده‌اند و از تویِ پنجره. هر که می‌آید ضجه می‌زند. یکی دیگر می‌رسد و می‌گوید ۲۰ تا. خدایا آخرالزمان همین است؟ تو می‌بینی؟ می‌بینی؟ صدایِ شلیک رساتر می‌آید. گارد نزدیک‌مان رسیده. فرار می‌کنیم بالایِ تپه‌ها. خوب شد روبان را از دست‌اش باز نکردم. می‌رسیم به خیابانِ شمالِ غربی. گارد گاز-انبری آمده. راه بسته، باید بپریم پایین. ۲ متر ارتفاع داریم. می‌پرم پایین. بپر تو هم! بپر! می‌ترسد. بپر نترس! نمی‌پرد. همه‌اش ۴۰ کیلو است. سنگین نیست. صدایِ شلیک قطع نمی‌شود. آن طرف‌تر برادران‌ام در خون‌شان خفته‌اند. این‌ها را تویی ببین که مردم‌ات بر تو حقِ توحش دارند...

یادم نمی‌رود غمِ سنگینی را که از آن روز در دل‌ام نشست. یادم نمی‌رود سوزش و شورشی را که در درون‌ام نشست. یادم نمی‌رود که به افسونِ شما، اشکِ ما رنگِ افسانه باخت.

صدایِ خون در آوازِ تذرو است
دلا این یادگارِ‌خونِ سرو است...


۶
...


۷
...





۸
چه‌طور می‌شود حالتِ بینِ  تردید و خطر و آشنایی و بی‌حوصله‌گی را شرح داد؟

صبح می‌شود. بعضی چیزها را نمی‌توان تغییر داد. صبح می‌شود. حالا چند ماه است که بحث و مدرسه و کتاب و موسیقی و الباقی را رها کرده‌ام و صبح تا شب به کارهایی می‌رسم که هر لحظه‌اش برای‌ام ناسزایی نابخشودنی و فروناخوردنی-ست. از همین است که صبح‌ها به قولِ آن شاعرِ فقید خورشید همچون دشنامی برمی‌آید و روز شرمساریِ جبران‌ناپذیری‌-ست. 

می‌دانی... اصلن آن روز، و آن روزها، حوصله‌یِ چیزی نداشتم. به دوستان زنگ می‌زنم و نمی‌توانند بیایند. تنها بروم؟ از طبقه‌یِ دهم افقِ کرج پیدا-ست. ابری‌-ست. تویِ این هوایِ باد و باران، تویِ این گرد-و-خاکی که همه جا را گرفته، تویِ این روزهایِ اندوه و پریشانی، تویِ این روزهایی که خیابان‌ها بویِ باروت می‌دهد، من از همیشه گرفته‌ترم. بعد از آن روزهایِ پرشورِ پیش از انتخابات، بعد از ۲۵ خرداد، بعد از نمازِ جمعه‌یِ ۲۹ خرداد، بعد از شنبه‌یِ خونین، بعد از روزِ قدس و باقیِ ماجراها، بیست و چهار ساعته بغضی گلوی‌ام را گرفته و می‌فشارد. بغضِ من کهنه شده. ما مردها هرگز مجالِ آن نیافتیم که فارغ از مردانه‌گی و سبیل و این جور حرف‌ها، یک دلِ سیر بزنیم زیرِ گریه و خودمان را خالی کنیم. این بغضِ سالیانِ من است که چنگ به گلوی‌ام در انداخته. من حتی خودم هم خودم را سانسور می‌کنم، مبادا که خودم هم اشکِ خودم را ببینیم. یادم هست اول بار که به خانه‌یِ فلانی رفتم و صحبتی در افتاد و همدلانه ماجرایی گفت و فارغ از من و در و دیوار و غرور و مردانه‌گی، آرام و آزاد گریست، به او غبطه خوردم. به او غبطه خوردم که این همه سبک است و من یک لحظه - حتی یک لحظه - غرورم نگذاشته که خودم اشکِ خودم را ببینم؛ چه رسد به دوستانِ دور یا نزدیک. ... حالا این منم؟ دستِ کم ندا--- دستِ کم ندا را نمی‌توانم ببینم و آرام‌ام باشد. مگر از سنگ باشم. این است که اشکِ مرا «کتابِ قانون» سرازیر می‌کند: نگارِ جواهریان مرا یادِ ندا می‌اندازد. چرای‌اش بماند... حوصله‌یِ تفصیل ندارم...