۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

امید

کنون با من بگو
حلّاج یا معراج؟
خود چیست یا کیست
این درد را علاج؟

به بخشنده‌گی
کنون بر من ببار
چون برف بر برگ

به یکباره‌گی
کنون بر در بکوب
یک بار ای مرگ

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

خاطره-مخاطره

این همه سالیان به پای خیالی نشستن‌ام چه شد که لحظه‌ای به رای زندگی دویدن‌ام نمی‌شود؟ روزهای گرم «خاکستری» شدند و «خاکستر»ی شدند. چه به انتظار بنشسته‌ام روزهای سرد را؟ حنا به ریش خاطره‌‌ بگذار. زنده و حیّ و حاضر بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی. 

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

پس از پیله

مثلِ موجودِ عجیبِ ناممکنی که در هیچ کدام از سیاره‌های خورشیدی و فراخورشیدی، حتا در داستان‌های تخیلی هم تا به حال یافت نشده، هر روز و هر شب، ثانیه به ثانیه، تعلق‌ام به جهان و مصدرِ بودن دارد کم می‌شود. لحظه‌هایِ عجیبی هست این وسط، از آن دست که بر آن «رندِ عالم‌سوزِ شهره‌یِ شهر» می‌رفت: تخته‌بندِ تن بودن، و در این زندانه تنانه گرفتار آمدن و میزبانِ بارِ صعبِ «بودن» بودن؛ پس لاجرم راه‌مان همان «نبودن» است. این بار اما، نه از آن دست نبودن‌هایی که غرقه‌یِ ابدیت‌ات می‌کند. راهی‌ست به ناکجا، به جایی شبیهِ مرکزِ سیاه‌چاله که زمان و مکان بازمی‌ایستد.


بیایم و بپذیرم که «تبلور شکست بودن» خود شکستی‌ست عظیم. هرچند خوب می‌دانم که بن‌مایه‌هایِ شکستی چنین عظیم در پذیرشِ همین تبلور خفته‌ست. رویِ سطحِ زنده‌گی اقلیم مناسبی برایِ حیات نیست. زنده‌گی پوست می‌اندازد و ما با پوستِ افتاده انداخته می‌شویم.






بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
سهراب

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

خاطرات آینده

همه چیز به یک‌باره‌گی رخ می‌دهد. می‌گوید: مرد! زندان نکن فردا را!


برو بنشین سر جای‌ات! تو خودت سرمنشاء همه‌ی یک‌باره‌گی‌ها هستی. ما همه فرزندان یکباره‌گی هستیم. باد در آستین نداریم و آب در هاون نمی‌کوبیم. طی طریق می‌کنیم. تو فردا را به گروگان گرفته‌ای که امروزمان اندیشه‌ی دیروز باشد و دیروزمان اندیشه‌ی فردا.


این را شنید و غش کرد.
غش در معامله حرام است یارو، یارا، یار!

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

در مذمت راه رو به پایان و راه رو به آغاز

آن قدر خیام به خوردِ خاطرِ خط-خطی‌ام دادم که سرم درد گرفت. نه اشتباه نکن! نرفتم سراغِ شعر. خیام پا شد و آمد درست وسطِ ذهن‌ام نشست. این مردکِ مستِ لاابالی، سراغِ ما که می‌آید، پاک یادش می‌رود که ریاضی‌دان و منجم و مشتی مایه‌یِ-موهبتِ دیگر هم بوده. پیش‌ترها با حافظ، و بعدها که آمد-و-شدی شد، با سعدی خنثی‌اش می‌کردم. حالا که حافظ‌م ته کشیده و آمد-و-شدها هم اسفنجی شده‌اند، سعدی هزار بار مهلک‌تر است، مهلک‌تر از «آیدا در آینه». سهراب هم که من‌ام: نوشدارو ننوشیده و از زخمِ کاری رو به قبله؛ شده‌ام اخوان. به نظرت کاری از دستِ اخبارِ روزانه بر می‌آید؟


این است آن چه شعرِ کلاسیکِ ایران بر سر برخی می‌آورد. باید گفت که در حقیقت آمد-و-شدها پیش از وقوع واقع شده بودند: این جا و در بطنِ ذهن؛ دستانِ حافظ و سعدی پیکر‌ه‌یِ شکوهمندی ساخته بودند به بلندایِ تندیسِ بودا. حالا مانده‌ام تیشه به دست؛ همین حالا کمرِ همت به ویرانی‌اش بسته‌ام. ویرانه‌اش را موزه نکنی دیگر. عصر عتیقه‌جویی و عتیقه‌پرستی هم آخر به شام آخر رسید: من خودِ طالبان نیستم؛ من طالبانِ خود هستم.


آن تندیس نبود. و این گناهِی نبود. همه طالبان خود بودند. کسی نخواست که آن تندیس باشد. دنیای حافظانه‌ بر مدار عشق می‌گردد و دنیای محافظانه بر مدار محافظه. حالا که حافظ از جهان‌سازی محروم شده و سعدی به گزافه‌گویِ زبان‌باز و خوش‌سخنی فروکاسته‌، عشق هم از ناخداییِ این کشتیِ توفان‌زده معزول شده و دیگر سکانِ وجود را حولِ محورِ خود نمی‌تواند گرداند. عشق که تجزیه شود و بقایایش به لوله‌هایِ آزمایشگاه تجربه‌اندوزی سرازیر شود، دیگر کجا جایِ عاشقی می‌ماند که عاشقی کند؟


در عصرِ فست‌فود و ترافیک، بهترین راه پیک موتوری است. پیک صبا را بگو نوزد. این جا گوش کسی آنتن نمی‌دهد. کاشی‌های‌ات را نگه‌دار برای توی ویترین‌های گنجینه‌ی اسلامی، که ده سال دیگر که تعمیرات‌اش تمام بشود، همه‌ی این‌ حساب‌ها حسابی به تاریخ پیوسته است.

مرجحــانِ بی درد

رقم می‌خوریم. مثل بچه‌ی آدمی‌زاد نشسته‌ام که چه بشود؟ سرشاریم از رقم. به رغم ارقام، هم‌چنان نشسته‌ایم.


هرگز نمی‌پرسند که چرا دیوار مخاطب این همه کوتاه است. هرگز نپرسیدی که چرا دیوار خطاب این همه کوتاه است. یا این مکث‌های بی‌بهانه از پی چی‌ست؛ یا چرا یک‌دفعه پنچری حادث می‌شود. ذوق‌مرگ رو کردن هدیه‌های ناچیز خود شدم. ساده بود: مُردَم! به ساده‌گیِ ندیدن. سخن‌ها می‌تراوید و گوش کرده نمی‌شد. فکرها جای دیگر بود.


همواره همه بر ما مرجح‌اند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

بلی، حق با شماست

بلی، حق تا حدِ بسیار زیادی با شماست قربان. همین الآن که تنها نیم ساعت است تو رفته‌ای، داستان را برایِ بارِ سوم خواندم و حق با شماست. در حالِ حاضر هیچ توضیحی ندارم که چرا بار اول این همه ریزه‌کاری و کد و خط-و-ربط را ندیدم. مردِ داستان شدیدن قشری است، عامی است و عوامانه رفتار می‌کند. تحلیلِ شما از داستان، درست و متین است. من به این تحلیل، بر اساسِ آن داستان، اعتراضی ندارم. نمونه‌هایِ زیر گویایِ درستی تحلیلِ شماست:

  • «روسریِ زن رویِ شانه‌هایش افتاده بود و عینکِ آفتابی‌اش رویِ میز بود. مرد پرسید: «چی بخوریم؟» زن روسری را کشید رویِ سرش ...» ص. ۲۶
  • مرد با پا درِ آلومینیومی را باز کرد ... مرد پارچ را ول کرد رویِ میز، جوری که دوغ شتک زد بیرون و زن فریادِ کوتاهی کشید و سرش را چرخاند به سمتِ مرد و روسری‌اش را که رویِ سرش می‌کشید گفت: «چه خبرته؟» ص. ۲۷
  • [مرد] با نوکِ انگشت یخِ داخلِ دوغ را که هم می‌زد گفت ... ص. ۲۷
همین موارد در صحتِ صحبتِ شما کافی‌ست. افزون بر آن که در جای‌جایِ داستان مواردِ گویایِ دیگری هم به چشم می‌آید: دستِ بزن دارد و زبانِ هتاک. آداب‌دانی نمی‌داند و در را با پا باز می‌کند. لحنِ صحبت‌اش لاتی است. طبعِ هنری، ارزنی حتی، ندارد. تشبیهِ اتوبان به رود را هیچ در نمی‌یابد. گذرِ ابرها مدهوش‌اش نمی‌کند. ریاکار است. دروغ می‌گوید. ماءالشعیر بود و نخرید و گفت نبود، و... تحلیلِ شما درست و متین است.


تحلیلِ من، بر اساسِ داستان همینگوی بود که آن هم محلی از اعراب دارد، اما کم. شاید این فضایِ همینگوی‌وار فقط در اثر گرته‌برداری از داستانِ اصلی به متن القا شده باشد و نویسنده نظری بر آن چارچوب نداشته باشد. اما تصدیق می‌کنید که ذکرِ نامِ داستانِ اصلی در بالایِ صفحه گویایِ بعضی شباهت‌ها می‌تواند باشد، یا دستِ کم آن که ذهن را به فضایِ اگزیستانسیالیستیِ مذکور سوق دهد. می‌خواهم استدلال کنم که صحنه‌ی هر دو داستان راویِ استعاره‌یِ روشنی است از جهان و عمر: میانه‌یِ راهی‌ست نامطلوب: وسطِ بیابان است، گرم است، سایه‌ساری نیست، و اگر اندک جایی هست باز گرم است. آدم‌های ماجرا بار فروش‌اند و شوفر و از این دست. گیاهی نیست. تپه‌ها و بیابانی یک‌دست که تخیلِ زنی - که به رایِ من نماینده‌ی انسان است و نه صرفن زن - که جوهره‌یِ فروخورده و سرکوفته‌یِ هنر دارد، از آن‌ها فیل و رود می‌آفریند. در این فضایِ دردبار و دهشتناک، افزون بر دعوایِ حقوقِ زنان و عدم درکِ مردان و امکاناتِ بالقوه و فعلِ عرف و شرع در سرکوبِ نیمی از آدمیان، من معانیِ دیگری هم میابم: ورودِ یکی دیگر به این ولوله-بازارِ آشوب‌زده‌یِ ناراحتِ دهر، این بیابانِ بلا، نشانه‌یِ امید است آیا، یا حماقت؟ کمینه این که همینگوی همواره سمت‌-‌و‌-سویی کمابیش فلسفی دارد. و من در هر دو داستان با طرفِ مؤنثِ کار همداستان‌ام.

داستانِ همینگوی دل-چسب‌تر است. کاش ریموند از کلیشه‌ها کمی دوری می‌کرد. داستانِ او روان، دقیق، و گویاست. توجهِ او به جزئیاتِ رفتارِ بازیگران‌اش به ترسیمِ تیپ‌هایی می‌انجامد که در عینِ این که برای خواننده آشنا و درک‌-پذیر هستند، نو نیستند. شاید نویسنده درگیرِِ نظامِ دو-دویی و متقابلی است که بخشی از مفاهیمِ ذهنیِ خود را به جهان تحمیل می‌کند. مردِ داستانِ او می‌تواند نمادی باشد از گله‌یِ مستبدان و سرکوبگرانِ دورانِ ما، اما نمی‌تواند، و نباید و نشاید، که نماینده‌یِ نوعِِ مرد باشد. از نظرِ من، خلافِ لحنِ کمینه‌گرا و واقع‌گرایِ زبانِ تصویرگونه‌یِ ریموند، داستانِ «رودخانه...» داستانی واقع‌گرا نیست: «نمادین» است. نمادگرایی دستِ خواننده را برایِ تأویل‌های حتی گاه متضاد باز می‌گذارد و از این جهت عرصه‌یِ هیجان‌انگیز و مخاطره‌آمیزی‌ست؛ چه ممکن است که مدلولِ مورد نظر مؤلف از مادرِ نمادها زاییده نشود.